Image and video hosting by TinyPic کافه تنهایی

کافه تنهایی

من و ادیسون اختلافات عمیقی با هم داریم

 

باید لامپ های توی سرم را خاموش کنم. دارند یکی یکی روشن می شوند و این خوب نیست. اذیتم می کنند.  صورتم معلوم می شود. نمی خواهم معلوم باشم.

 اول چشم هایم برق می افتد. چشم هایم که برق افتاد نمی توانم توی سوراخ ِ در رفت و آمد همسایه ها را دید بزنم. تابلو می شود. یا نمی توانم شب ها چشم هایم را زیر لحاف باز بگذارم. یا مثلن نمی توانم توی چشم های تو زل بزنم. چون  جرقه می زنند و می سوزند. آن وقت باید مدام چشم هایم بسته باشد. یا اینکه باید مدام بخوابم. از همه مهم تر اینکه دیگر نمی توانم نگاهت کنم. 

بعد از چشم هایم بینی ام روشن می شود. این از همه بد تر است. محتویات داخلش معلوم می شود. حال همه به هم می  خورد. حال خودم هم. تو هم دیگر رغبت نمی کنی نگاهم کنی. چندش ات می شود. خیلی بد است که زنی از دیدن مردی چندش اش بشود. غم انگیزاست. وحشتناک است. غصه می خورم. 

گوش هایم هم روشن می شوند. گوش که روشن بشود همه ی صدا ها را کلُفت می شنوم. مثل صدای هیولاها. حتی صداهای نازک را. فکر کن صدای جیرجیرک یا صدای قناری را کلفت بشنوی. ترسناک نیست؟   حتی صدای تو. دوست ندارم صدایت برایم کلفت و مردانه شود. دوست دارم برایم جیغ بزنی نه داد!

جای بعدی که روشن می شود زبانم است. این هم مثل بقیه خوب نیست. البته این موضوع دیگر به تو مربوط نمی شود. زبانم که روشن شود دیگر نمی توانم به کسی زبان درازی کنم.  یا نمی توانم بستنی قیفی لیس بزنم.  مزه ی چیزی را هم نمی توانم بفهمم.   مثلن مزه ی لب ها...

این هم که به تو مربوط شد!

راستی! تو چرا انقدر به من مربوطی؟

 

+ تقدیمیه: تقدیم به فکر های روشنی که دیگر توی سرم نمی چرخند.
+اضافه کاری: من به شهریور چشمان تو ایمان دارم...
+بیش فعالی: واقعا من چرا اینجوری شدم ؟
+ نیاز مندی ها: به یک جفت چشم نا سالم جهت چشم چرانی توی خیابان نیازمندیم. ( گروه خونی +A )

 

+      كافه چي  | 

دیالوگ 4

 

+ من نمی دونم چرا انقدر كافی شاپا تاریكن. مثلن میخوان فضا رمانتیک بشه؟

- نه...واسه اینكه  آدما تو تاریكی راحت تر بتونن  به هم دروغ  بگن.

 

 

+      كافه چي  | 

نامش را تو بگذار

 

عاقبت یک روز می توانم
دستکش ظرفشویی
-كه دست هایت-

سنجاق سر
-كه موهایت-

لباس های توی ماشین لباسشویی
- كه عطرت-

حوله ی حمام
- كه تنت-

و خیلی چیز های دیگر
كه تكه ای از تو را جا گذاشته 
از نقاط زلزله خیز این اتاق
پاک كنم

تو را باید از خانه بتكانم
و حواسم باشد
باقیماندهایت را
توی كارتن های موز بچینم

و گوشه انباری جوری پنهان كنم
كه ازین پس
خط گسل نبودنت
از بیخ گوشم عبور كند...

 

+ تقدیمیه: تقدیم به مسئول تشریح اجساد در پزشكی قانونی.
+اضافه کاری: گاهی اوقات دست می زنی به تخریب خودت و هیچی برات مهم نیست.
+بیش فعالی:   یکی مرا ببرد تا به آن کجا که تویی...
+خودزنی: لازم بود که دلت رو بشکنم.
+نیازمندی ها: به یک خیاط جهت ترمیم پاره ای توضیحات، نیازمندیم. ( حقوق وزارت كار)

+      كافه چي  | 

خواهشا سیب سرخ دهان نزده باقی بمونید

 

حساس ترین خلقت دنیا هستی
هر جا که ترانه باشد آنجا هستی
فرزند پسر جای خودش را دارد
اما تو عزیز دل بابا هستی...

 

+تقدیمیه: تقدیم به دختر خانوما :)
+ اضافه کاری: اونا که خواهر ندارن بدبختن
+ بیش فعالی: اونا که دختر ندارن هم بدبختن
خودزنی: با این حساب من خیلی بدبختم!

+      كافه چي  | 

نفرین به جنگ

 

سلام...

ممنون می شوم اگر

امروز هم 

مادرم

 زنده بماند...

 

 

 

 

+ متاسفانه نام عکاس را نمی دانم.
+ با تشکر خیلی خیلی خیلی زیاد از آبان ترجمان عزیز, که با راهنمایی ش سبب شد  بخش زیادی از آرشیو حذف شده م رو باز یابی کنم. 

+      كافه چي  | 

وگرنه اسمش بهشت نیست!

 

و همانا در بهشت رودی هست که در آن زیتون پرورده جاری ست... 

 

 

+      كافه چي  | 

وقتی سه نیمه شب، از خواب می پری و مثلن شعر می نویسی

 

امروز پنج نفر مختلف را
در پنج جای مختلف شهر دیدم
که به پنج  گونه ی مختلف
می گریستند:

زنی
كه غریب بود
و لب هایش نا بوسیده...

كودكی

مردی

پرنده ای

و یک باجه ی متروک تلفن

امروز پنج نفر مختلف را
در پنج جای مختلف شهر دیدم
که به پنج  گونه ی مختلف
 می گریستند:

زنی

كودكی
كه كفش هایش را تا به تا پوشیده بود
و نمی دانست
كدام بمب
صبح فردا، پدرش را با خود خواهد برد

مردی

پرنده ای

و یک باجه ی متروک تلفن

امروز پنج نفر مختلف را
در پنج جای مختلف شهر دیدم
که به پنج  گونه ی مختلف
 می گریستند:

زنی

كودكی

مردی
كه به اطرافش می نگریست 
 تا لاشه های خاطرات گم شده اش را
از لابلای نیمكت ها و سنگفرش ها بردارد
و یک گوشه 
-شاید کنار یک قصابی- 
دفن كند

پرنده ای

و یک باجه ی متروک تلفن

امروز پنج نفر مختلف را
در پنج جای مختلف شهر دیدم
که به پنج  گونه ی مختلف
 می گریستند:

زنی

كودكی

مردی

پرنده ای
که به درخت دلبسته بود
و نمی خواست کوچ کند

و یک باجه ی متروک تلفن

امروز پنج نفر مختلف را
در پنج جای مختلف شهر دیدم
که به پنج  گونه ی مختلف
 می گریستند:

زنی

كودكی

مردی

پرنده ای

و یك باجه ی متروك تلفن
كه یک قرن 
سكه ای بزرگ
در گلویش گیر كرده بود

 

امروز پنج نفر را دیدم 

كه مدام می گریستند

و در تکرار این سطر ها انگار

 همه ی آنها

همین امروز

تو را از دست داده بودند...

 

+      كافه چي  | 

خرده روایت های زن و شوهری

 

 

ساعت از یک نیمه شب گذشته و رو به من، خواب چشم هایت را برده است؛ چشم های عمیق ات را.
نگاهت می کنم و گلویم پر از حرف های عاشقانه ای ست که قصد گفتن شان را ندارم. حرف های تکراری، پوچ، چندش اور، لوس و احمقانه.
عزیزم!
ببخش. اما 
این تمام حسی ست که  به این حرف ها  دارم. 

 من آن پسر شاد بی تجربه ی هیجان زده نیستم که وقتی برایم دلبری می کنی دلم غنج برود و مدام قربان صدقه ی دست و پای بلورینت بروم. یا وقتی از غم های دلت می گویی هی برایت بمیرم و بگویم: "غصه نخور من که هستم." تا مثلا آرام شوی و به کوهی که به آن تکیه کرده ای ببالی! 
نه!
من از این کلیشه های دستمالی شده که توی دهن هر پسر بچه ای می چرخد و هر تازه به دوران رسیده ای آن ها را نشخوار می کند، متنفرم. حرف های صد من یه غاز که تنها به درد همخوابی های دو دقیقه ای این قماش آدم ها می خورد.
من ترجیح می دهم به سبک خودم عاشقت باشم. از من نخواه که شبیه دیگران شوم یا برای جلب نظر تو حرف های اینچنینی را برایت بالا بیاورم . از من نخواه که به دروغ بگویم: "تو همه چیز من هستی" در حالی که نیستی. 
تو بخشی از بودن منی و نه تمام آن. این را بپذیر و از اینکه بخشی از قلب این مردِ سخت را بدست  آورده ای خوشحال باش و به آن قناعت کن. و نخواه که سهم بیشتری از آن را داشته باشی که نخواهی توانست.

خانمم!
من مردانه دوستت دارم. ساکت، آرام، سر به زیر و مداوم. نه به یک غوره سردی ام می کند نه به یک کشمش گرمی. نه نبودن های گاه و بی گاهت را دلهره می گیرم و نه بودن هایت را ذوق زده می شوم.

پس لطف کن از توی چشم هایم، لابلای سکوت هایم، حرف هایم را بخوان.
دوست داشتنم را ادراک کن و تحت تاثیر حرف اطرافیانت نخواه که این عشق مقدس را مدام زیر پایت ذبح کنم.
زن بودنت را می فهمم اما تو بیش از من متوجه مرد بودنم باش.

این نامه را که خواندی به رویم نیاور. 
علیِ تو

 

+ تقدیمیه: تقدیم به کسی که قصد دارم این نامه را برایش بنویسم. چه کسی، کِی و کجا؟ نمی دانم...
+ اضافه کاری: با من مهربون باش
+ خودزنی: پدرم فکر می کند آدم بیخودی هستم. اگرچه از درون می رنجم اما به این تیز بینی پدرم می بالم.
+ نیازمندی ها: به یک دندانپزشک با تجربه، جهت سرویس کردن دهن جمعی از اطرافیانم، نیازمندم.
+ اعترافات: یک میلیون تومان بدهکاری دارم که نمی دانم چه خاکی به سرم بریزم!

+      كافه چي  | 

كم مونده همون وسیله ی معروف رو بفروشن!

 

 

فكر كنم  ایده ی ساخت هندز فری، برای اولین بار وقتی به ذهن سازنده ش رسیده كه صبح یک روز گرم و تخمی تابستانی، توی مترو  صد نفر از جلوش رد شدن و داد زدن:

Oral-B toothbrush only 1000 toman

 

 

+      كافه چي  | 

طعم شیرین خیال

باید از این به بعد یک جوری به خودم بفهمانم كه دارم خواب می بینم.
آن وقت می توانم همه ی ملاحظات را كنار بگذارم و تا وقتی كه بیدار شوم، توی آغوش بگیرمت، نگاهت كنم،ببوسمت و...

باید از این به بعد یک جوری به خودم بفهمانم كه دارم خواب می بینم....مخصوصا وقتی دارم خواب تو را می بینم.

 

+ تقدیمیه: تقدیم به ابن سیرین كه همه چیز را به "زنی پاكدامن" تعبیر می كند.
+ اضافه کاری: بگذار نگویم که تو خود می دانی...
+ بیش فعالی: باشد..قبول...هرچه تو می خواهی/ من می روم که بیش نیازارم...
+ خود زنی: هیچی مثل فحش دادن آدم و آروم نمی كنه!
+ نیازمندی ها: به یک مورد مرگ برای راضی شدن به تب نیازمندیم.
+ اعترافات: همیشه توی آیینه ی آسانسور ادا در میارم! گاهی خودمم تعجب می كنم كه صورتم قابلیت همچه اداهایی رو هم داره!

+      كافه چي  | 

دیالوگ 3

 

+ خب مگه اون چی جوری بود؟

- یكی مثل همه، كه شبیه هیشكی نبود...

 

 

+      كافه چي  | 

فكرهایی كه توی خیابان به سرم می زند

 

گاهی فكر می كنم این احساس بالقوه ای كه درونم هست دارد هرز می رود. باید كسی باشد كه احساست را خرجش كنی. 

می ترسم  روزی آنقدر بمیرم كه هیچ زنی نتواند تپش قلبم را تند تر كند.

 

+ اضافه كاری: آدرس اینستاگرامم را توی پروفایل ببینید.
+ ببش فعالی: بزرگترین و بهترین راه حل برای جدا شدن از دنیا و مافیها، كار است، كار.
+ خودزنی: حال خودم هم از این همه پست، با محتوای عشق و عاشقی دارد به هم می خورد، لذا كیپ كالم اند ببخشید!
+ اعترافات: بچه كه بودم فكر می كردم صدایم مثل صدای امیر تاجیک است، همیشه توی ذهنم با او كنسرت دو نفره اجرا می كردم.

+      كافه چي  | 

دیالوگ 2

 

+ یه بار كه خیلی از دستم ناراحت بود، یه ربع سرم داد كشید، بعد ساكت شد، توی چشمام زل زد،  سرش رو  گذاشت رو سینه م... گریه كرد، گریه كرد، گریه كرد...

می دونی؟ تو اون حالت نمی دونستم كه باید خوشحال باشم یا ناراحت...

- من فقط این و می دونم آخرین باری كه دیدمت انقد دیوونه نبودی.

 

 

+      كافه چي  | 

رستگاری در ساعت 11 شب

 

آخر های سیگار سومم بود که داشتم کم کم نا امید می شدم. نیم ساعت بود ایستاده بودم و خبری نبود. دکه ی روبرو داشت وسوسه ام می کرد برای سیگار چهارم.  به این فکر کردم  اینقدر که این نیم ساعت را به راننده ها گفتم: "امام حسین؟" اگر واقعا  از ته دل و با خلوص نیت گفته بودم، نه تنها شفاعت آن دنیا را تضمین کرده بودم، بلکه خودِ ایشان پیکی می فرستادند که من را تا دم در خانه ببرد!
خنده ام گرفته بود. کلافه هم شده بودم.
وقتی جلوی دکه ایستاد دیدمش. یک نگاه بس بود که بشناسمش. گفت: "اینجا چی کار می کنی؟"  گفتم: "از سر کار اومدم دارم می رم خونه."  گفت: "بیا خب من می رسونمت."

گاهی پیک حق، به بهانه ی HYPE خریدن، به دادت می رسد!

 

 

+ تقدیمیه: تقدیم به همکلاسی دوران دبیرستانم که درس نخواند اما منی که درس خوانده بودم را با ماشین 80 میلیونی اش تا خانه رساند.
+ اضافه کاری: چرا هرچی سگدو میزنی نمیشه که نمیشه؟
+ بیش فعالی: از آن چنان که تویی تا به این چنین که منم/ چگونه می شود از دوری تو دم نزنم؟
+ خود زنی:  تجدید نظر نمودیم! :)
+ نیازمندی ها: به یک همکار مجرب در امر "زنگ خانه ی مردم را زدن و فرار کردن" نیازمندیم. (حقوق و مزایا بعد از ارزیابی مهارت تعیین می شود.)
+ اعترافات: یک ماه است که یکی از دندان هایم نیاز به پر شدن دارد ولی می ترسم بروم دندانپزشکی!

 

 

+      كافه چي  | 

فقط "مَرده" و قولش؟

 

 

+ مگه بهش قول نداده بودی که دیگه سیگار نکشی؟

_ آره... ولی اونم قول داده بود که می مونه...

 

 

+      كافه چي  | 

دیالوگ

 

+هنوزم بهش فكر می كنی؟

- نه...فقط گاهی وقتا یادش می افتم...

 

 

+      كافه چي  | 

میشه یه کم فحش بدم؟

 

من درد های مبهمی دارم
لبخند و اشک در همی دارم
با شعر هایم عالمی دارم
اما تو این ها را نمی فهمی

گفتی نمی مانم نمان اما
اصلن نمی گویم بمان اما
باشد! برو با دیگران اما
این را بدان بدجور بی رحمی

موی تو معراج نمازم بود
لبخند تو اوج نیازم بود
شعرم تمام اعتراضم بود
بی معرفت من دوستت دارم

سمت شمال چشم و ابرویت
یا از جنوب لاخ گیسویت
در غرب و شرق هر دو بازویت
از هر جهت من دوستت دارم

مانند یک حبس ابد خورده
یک مشتْ زن که مشت بد خورده
یا بین پاهایش لگد خورده
از زورِ دردم اشک می ریزم

به گودی جامانده بر تختت
آن آدم بعدی خوشبختت
با چشم های خیره بر رختت
با این که مَردم اشک می ریزم

کردی نشان جای دقیقی را
بر من زدی زخم عمیقی را
ماری که خورده جوجه تیغی را
از توو فرو پاشیده خواهد شد

این عاشق دیوانه ات حتمن
این شاعر ویرانه ات قطعن
این از خودش بیگانه ات بعدن
با رفتن ات گا**ده خواهد شد...

 

+اضافه کاری: نوشتن، شعر گفتن، خواندن، فکر کردن و کلا زندگی رو فراموش کردم. انقدر بیهوده ام این روز ها که می تونم همین الان با عزرائیل سلفی بگیرم.
+بیش فعالی: کجاست راه نجات؟
+ خودزنی: ازین شعر های زورکی که فقط واسه اینه که به خودت ثابت کنی شعردونت پاره نشده.


+      كافه چي  | 

مامور بی اعصاب خدا

 

- "روزه نمی تونم بگیرم."

این را که گفت از توی آیینه نگاهم کرد. هیچ وقت چهره ام شبیه آدم های مذهبی نبوده اما از چشم هایش فهمیدم که خودش را جمع و جور کرد.

- " من صبح تا شب پشت این فرمون کار می کنم. آفتاب داغ می زنه پسِ کله م. خودت هم که می دونی؛ توی ماشین 5 درجه از بیرون گرم تره! این ماشینا ایرانیه دیگه. یه مشت الاغ می سازن شون. دل شون هم برای ما نسوخته که! خب شما بگو؛ من با این وضعیت می تونم روزه بگیرم؟ با این مملکتی هم که اینا درست کردن..." و شروع کرد به فحش دادن به عالم و آدم و بعد طبق عادت معهود این قشر که می خواهند هر طور که شده از تو برای حرف هاشان تاییدیه بگیرند،خیلی احمقانه پرسید: "بد می گم آقا!؟ "

به بیرون نگاه می کردم. حوصله ی روده درازی هایش را نداشتم. انگار منِ مسافر مقصرم که او بعد از سی سال خدمت صادقانه، دوران بازنشستگی اش را باید پشت رل بنشیند. اصلن به من چه که روزه می گیری یا نه؟ چه اتفاقی افتاد که فکر کردی دانستن این که تو روزه می گیری یا نه برای من جالب است؟ آن کولر بی صاحب شده ات را روشن کن که هم تو از گرما نمیری هم من! بنزین گران است؟ به همانجای معروف که گران است. به عالم و آدم فحش می دهی که گند خودت را بپوشانی.  می خواهی انتقام یک عمر بی عرضگی ات را از گوش های مفت من بگیری؟
معلوم است از کودکی همینجوری بوده ای. وقتی شبها روی تشک ات می شاشیدی، صبح که آثار نقاشی زرد رنگت وسط پارچه ی سفید تشک مثل یک خورشید در یک  اثر کوبیسم جلوی چشم مادرت به نمایش در می آمد، خیلی احمقانه آب دهانت را قورت می دادی و می گفتی: "نصفه شب رفتم یه لیوان آب آوردم بخورم ریخت رو تشک اینجوری شد! " یعنی از همان بچگی هم زیر بار گند کاری هات نمی رفتی که حالا  عاقبتت شده این.

همینجور که عرق از بیخ گوشم می لغزید روی کتفم و توی ذهنم این حرف ها را بالا پایین می کردم گفت: " زن و بچه م شهرستانن. دلم براشون تنگ شده. خدا وکیلی دلتنگی خیلی بده. اصلن به من که زن و بچه م کنارم نیستن روزه واجب نیست. بد می گم آقا!؟"

پیاده که شدم به این فکر می کردم که این بار بد نمی گفت. که دلتنگی می تواند یک دلیل کافی برای زیاد حرف زدن، فحش دادن، درد دل کردن، زیر بار گند کاری ها نرفتن, روشن نکردن کولر و حتی روزه نگرفتن باشد...

 

+تقدیمیه: تقدیم به راننده تاکسی خط امام حسین - سید خندان که پشت ماشینش نوشته: این تاکسی برای تمامی سربازان رایگان است.
+اضافه کاری: قرار بود اسم اینجا و محتویاتش رو عوض کنم، دلم نیومد! پس با همین فرمون ادامه می دیم!
+بیش فعالی: دست و دلم میلرزه که باز فردا بلند بشم ببینم نوشته هام نیست! فوبیا گرفتیم به قرآن!
+خود زنی: این که روزه می گیریم یا نه به خودمون مربوطه، ولی روزه خواری تو ملا عام با شعور اجتماعی مون رابطه ی مستقیم داره.
+اعترافات: کودکی های من هم بی شباهت به کودکی های راننده ی تاکسی مذکور نبوده!
+چی بشنویم؟: یک شب به پاس صحبت دیرین خدای را/ همایون شجریان

+عرض ارادت: السلام علیک یا امیرالمونین یا علی ابن ابیطالب (ع) ...

 

 

+      كافه چي  | 

"به چیزی که دل نداره دل نبند"

 

 

با سلام و عرض ادب و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما، ذکر چند نکته رو لازم دونستم که اجمالا به رشته ی تحریر درشون میارم !

1- حالم خوبه و نه تنها گردنم رو تبر نمی زنه بلکه نون بربری درسته هم از گلوم پایین میره.
2- گور بابای دو سال آرشیوم.
3- گور بابای وبلاگ هایی که طی سال ها پیداشون کرده بودم و الان به چیز رفتن...به باد!
4-با سلام و تحییات خدمت مدیران بلاگفا و خانواده ی محترم شون.
5- کانادا کشور پیشرفته ای ست.
6- ما که همه چی رو باختیم، "اینم" روش.
7- قهرمانی حق تراکتور بود.

8- کامینگ سون می کنم به زودی با چهره و محتوایی جدید.

 

پا نوشته: خدمت مخاطبان میلیونی م عارضم که اگه هنوز زنده اید و عطای ما رو به لقامون نبخشیدید و سر از خونه ی همسایه در نیاوردید، اعلام موجودیت کنید! حاضرین هم به غایبین بگویند!
( اسمایلی: حلقه زدن اشک در چشم و یک لبخند ژوکوند! )

 

+      كافه چي  | 

زیر افعال لازم خط بکشید

 

 

از خط به جای مانده بر گردن من
تا خیره شدن به دکمه ی پیراهن
از مصرع تلخ بعد تو می ترسم
رفتن رفتن رفتن رفتن رفتن ...

 

 

 

تقدیمیه: تقدیم به مسئول جمع آوری بقایای لاشه ی حیوانات له شده در سطح اتوبان ها و جاده ها.

اضافه کاری: برگرد، واسه هردومون بانو / این حجم تنهایی خطرناکه ...

نیازمندی ها: به یک جفت چشم نگران، جهت بدرقه ی هر روزه ی اینجانب، نیازمندیم. (با حقوق مکفی و بیمه )

اعترافات: من گواهی نامه ی رانندگی ندارم.

+      كافه چي  | 

منظور بزرگ علوی،چشم های تو بود

 

 

یک  مجرم دلتنگ فراموش شده
زندانی چشم های "بانو"ش شده
از درد شکنجه های زندان بان اش
افتاده کنار عکس، بی هو  ش .. .

 


 

تقدیمیه: تقدیم به کارکنان ستاد برف روبی منطقه 20 شهرداری تهران.

اضافه کاری: دلتنگ شراب سرخ لب های توام ...

بیش فعالی: خوردم قسمی که از تو دل برگیرم/ سوگندِ دروغ می دهد بر بادم...

نیازمندی ها: به یک نفر نیازمندیم.

+      كافه چي  | 

دقیقا بین خطوط رانندگی کنید

 

 

تصمیم به " خوب " شدن از تصمیم هایی است که در روز چندین بار به آن فکر می کنیم. اینکه از همین آخر هفته ورزش کنیم. به فلان کلاس برویم. فلان کتاب تمام نشده را تمام کنیم. رژیم بگیریم. هر روز مسواک بزنیم. سر پدر و مادرمان فریاد نکشیم. به برادر و خواهر کوچک ترمان در درس هایش کمک کنیم. نماز مان را مرتب بخوانیم. کشیدن سیگار را کمتر کنیم. با مردم مهربان تر برخورد کنیم. رابطه  هایمان را با بعضی افراد کمتر کنیم. در خیابان سنجیده رفتار کنیم. دمپایی دستشویی را خیس نکنیم. دروس ارائه شده در هر روز را در همان روز مرور و مطالعه کنیم. به جای استفاده از تاکسی از وسایل نقلیه ی عمومی برای صرفه جویی در هزینه، استفاده کنیم و قس علی هذا !

این تصمیمات در اکثر اوقات با خوردن یک وعده غذا یا بعد از بیدار شدن از خواب بعد از ظهر، فراموش می شوند و ما در جهان سوم افکار خود نا امیدتر از قبل دست و پا می زنیم...

همین.


تقدیمیه : تقدیم به کارمند بخش سانسور محتوای غیر اخلاقی فیلم های خارجی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
اضافه کاری : زمستان می رود اما بهار، تو را با خود نخواهد آورد ...
بیش فعالی: سکوت، بعد از مرگ، بزرگترین هدیه ی خداوند به انسان است...
نیازمندی ها : به یک مورد مضمون برای شعر گفتن نیازمندیم.( ترجیحا موی بلند )
اعترافات: من تا به حال عکس سلفی نگرفته ام.

+      كافه چي  | 

توی ذهنت دنیا چه شکلیه ؟

 

 

(روز- داخلی- آسایشگاه بیماران روانی)


(یک تخت در وسط اتاق قرار دارد. نور از پنجره ی مشرف به اتاق، روی تخت تابیده و قسمتی از آن را در بر گرفته است. مرد، لبه ی تخت نشسته است و آرام و ساکت به پنجره خیره است .دوربین ابتدا از بالا، یک نمای لانگ شات از مرد می گیرد.
با صدای باز و بسته شدن در، پرستار وارد اتاق می شود. دوربین همراه با گام های او وارد اتاق می شود و هنگامی که پرستار کنار تخت ایستاد، دوربین بالا می آید و روی صورت او متوقف می شود.)

پرستار ( با لبخند ) : خب ... دیگه استراحت بسه ...باید تمرین کنیم ... امروز دیگه باید بتونی حضرت آقاااا!

(مرد  بی توجه به پرستار همچنان به بیرون خیره است .)

پرستار : خیلی زشته که آدم وقتی یکی داره باهاش حرف می زنه بهش توجه نکنه ها !

(مرد بی حوصله روی تخت دراز می کشد.)

پرستار: می دونی الان چند وقته حرف نزدی ؟ من هر روز هر روز میام اینجا که دو کلوم از دهنت بکشم بیرون و آخرشم دست از پا دراز تر بر می گردم . به خدا اگه حرف نزنی فکر می کنن من کارم و بلد نیستم و یه وقت دیدی اخراجم کردن. تو هیچی ت نیست. خودتم خوب می دونی که هیچی ت نیست. این فیلما رو در میاری که چی ؟ که بگی خیلی مظلومی ؟ خیلی بیچاره ای ؟ خیلی بهت ظلم شده ؟ که دلمون برات بسوزه و بگیم : آخی ...طفلی ؟ آره ؟ یا شایدم اینجا برات بد نیست ...نون و آبت رو می دن و هر روز هم که من یا همکارام میایم و دو ساعت باهات لاس می زنیم و می ریم. سرگرمی خوبیه نه ؟ الانم حتما داری تو دلت کلی  بهمون می خندی. ببین با این ادا اطفارا هیچ چیز عوض نمیشه . دختره الان هیچی نباشه شکم دومش رو حامله س . اون وقت تو، خودت و حبس کردی تو این خراب شده و تارک دنیا شدی. الان مثلن خیلی عاشقی ؟ خیلی مجنونی ؟ دمت گرمه ؟ آقاجون...برادر من... اخوی... لیلی ت رفت ! الان داره با شوهرش و دخترش پیتزا مخلوطش رو می خوره و هر هر می خنده به ریش تویی که ...استغفرالله... بابا جون! دوستت نداشت. زور که نیس. مگه تو هر کی رو دوست داری و جونت براش در میره ، اونم باید همینجوری باشه ؟ رفته دنبال زندگی ش و گمونم اصلن یادش نیاد که " تو" یی وجود داشته. بیچاره اون مادرت که هر روز میاد اینجا و نا امید بر می گرده...آخه عزیز من! دوره ی این حرفا سر اومده . الان کی رو دیدی که اینجوری که تو می کنی بکنه ؟ عشق واسه تو کتاباست . به خدا اگه به من بود که هرچی کتاب حافظ و سعدیه رو جمع می کردم و می ریختم رو هم و یه فندک خرج شون می کردم. ملت همینا رو می خونن که مثه تو دیوونه میشن. عشق کجا بوده ؟ خسته شده بودی از بالش، دلت خواست یه دونه خوشگل ترش رو بغل کنی، فیل ت یاد هندستون کرد. بعدشم...تخمش رو که ملخ نخورده .اوووووهه! انقد دختر خوب هست که بخوان زنت بشن. که عاشق شون شی. پاشو به زندگی ت برس . سرت رو گرم کن...برو سر کار ...ازدواج کن...مگه چند سالته ؟

(چشمان مرد بسته است  و با حرف های پرستار انگشت سبابه اش می پرد. پرستار به سمت پنجره می رود و پشت به تخت، در حالی که دست هایش در جیب یونیفرم اش است به بیرون نگاه می کند.چند لحظه سکوت برقرار می شود.)

پرستار ( با صدای آرام ) : مامانت عکسش رو بهم نشون داد...یعنی خودمون خواستیم نشون بده...گفتیم شاید تو روند درمان بتونه کمک مون کنه. خودم هم یکی دو بار رفتم دم خونه ش و بهش گفتم بیاد بهت سر بزنه. بهش گفتم به چه حال و روزی افتادی. ولی خب...

(پرستار بر می گردد به سمت مرد. بالای سرش می ایستد)

پرستار : می شنوی حرفام و ؟ می گم بهش گفته م که اینجایی. ولی نیومد. خب به نظرت این یعنی چی؟ به خدا یه روز به خودت نگاه می کنی و میگی : اااااه عجب خری بودم ... به خودت تف و لعنت می کنی که چرا بهترین دوران زندگی ت رو حروم فکر این دختره و این آسایشگاه کردی. تو فقط یه بار زندگی می کنی...این و بفهم...دیگه فرصتی نیست که بخوای قشنگیای دنیا رو ببینی..بلند شو و دست بردار ازین مسخره بازیا...

( پرستار ، نا امید آهی می کشد و  به سمت در می رود. دوربین روی صورت مرد زوم می کند. چشم های مرد همچنان بسته است)

مرد : به نظرت اگه بچه ی دومش پسر باشه ، اسم من و میذاره روش ؟

 


 

تقدیمیه : تقدیم به مسئول تفکیک و جدا سازی جوجه های نر از جوجه های ماده در مرغداری ها.

اضافه کاری : وقتی به خط تلخ پایان می رسی تنها  /  باید مدال مرگ بر گردن بیاویزی...

بیش فعالی : فوبیای این روز هام " معمولی شدن " است...

خود زنی : فرق این نوشته ها با نوشته های قبلی در این است که نسبت به قبل، چرت و پرت گفتن هایم طولانی تر شده !

نیازمندی ها : به یک  بلیط یکطرفه ی پرواز چارتر به مقصد مالزی نیازمندیم. ( فوری )

+      كافه چي  | 

" ممنوعیت فروش سیگار در کیوسک های روزنامه فروشی "

 

 

تصویر یک مرد به شدت خسته ی تنها
مردی که با خود حرف می زد در خیابان ها

مغلوب جنگ خاطرات کهنه اش می شد 
هی خیره می شد سمت میدانی که در آنجا ...

آهی کشید و چشم ها را بست و بعد از آن
پیچید سمت راه نامعلوم ناپیدا

از صادقیه تا ونک، از مولوی تا شوش
می کُشت زیر پای خود غم های تهران را

آلوده ی سیگار های بهمن اش می شد
هی زنگ می زد توی گوشش حرف آدم ها:


- "یه دختر شاسی بلند دیدم همین الان"
-" فرزانه ریخته روی هم با شوهر مینا  "

-" بدبختیامون مال تحریم های  آمریکاست "
- "می گن فلانی مُرده دیشب نه ؟
- برو بابا! "

-"باید که این افغانیا رو بندازن بیرون"
-"باید که آویزون کنن آخوندا رو از پا"

-" عکسای این بازیگره ... گلشیفته رو دیدی ؟"
- " دیشب تو پارتی لب گرفتم از لب پویا "

در بین این وهم سیاه و چرک هول انگیز
 کم کم فرو می رفت در مغز سرش، سرما

حجم صدایی آشنا توی سرش پیچید:
- من دوستت دارم همیشه، تا ابد، اما ...

وقتی به خود آمد که فریادی به او می گفت :
مشتی کجایی؟ عاشقی ؟ هو ... با توام آقااا!

مربع

 یک خط ترمز ، خط خون ، با چند تا سکه
تیتر یک روزنامه ی همشهری فردا :

"در آخرین ساعات دیشب ناگهان رخ داد :
مرگ عجیب و دل خراش شاعری تنها ..."

 

 


تقدیمیه: تقدیم به مسئول تعویض ملحفه ی تخت های بخش عفونی بیمارستان.

اضافه کاری: بعد از مدت ها ...شعر...اما اون چیزی  که می خواستم نشد.

بیش فعالی: دی ماه بود...توی قطاری که بعد تو ...

نیازمندی ها: به یک دختر دم بخت با جهازی شامل یک کتابخانه ی بزرگ، همراه با چند صد جلد کتاب،جهت ازدواج نیازمندیم. ( تماس تا 10 سال )

عرض ارادت: من عاشق رسول الله هستم .

+      كافه چي  | 

چیزیم نیست، خوابم میاد

 

 

 

دائم سکوت می کنی و دم نمی زنی
من لایق شنیدن درد تو نیستم ؟
اصلن بگو که - خانه ات آباد - من مگر
همراه و هم پیاله و مرد تو نیستم ؟

دارد توان من، همه از دست می رود
انگیزه ی نفس زدنم در صدای توست
دلواپسی تلخ مرا بیشتر نکن
من که تمام جان و دلم خنده های توست

حرفی بزن تجسم رویای هر شبم
حرفی بزن که بغض، سر سینه مانده است
من را خیال معجزه ی لب گشودن ات
آواره کرده است و به ابنجا کشانده است

من معنی سکوت تو را ...نه... خودت بگو
از من دلت گرفته که حرف بدی زدم ؟
اصلن گلایه کن وَ کمی فحش هم بده
مُشتی به سینه ام بزن و هی بگو بدم

هی خیره می شوی به من و بغض می کنی
می ترسم از سکوت تو و این نگاه سرد
هی فکر می کنم نکند ؟ نه ! نمی شود
یعنی به او ؟ ...اه خفه شو! بی خیال,مرد !

من خسته ام, از این همه فکر و خیال ها
از این سکوت ترس برانگیز هر شبت
حرفی بزن که چشم من آخر سفید شد
بر روی قوس منحنی کوچک لبت ...


تقدیمیه : تقدیم به مردانی که می فهمند، اما به روی خودشان نمی آورند..

اضافه کاری : اون چیزی که می خواستم نشد ...

بیش فعالی : میشه یکی باشه ...که باشه ؟

نیاز مندی ها : به یک عدد سیب سرخ دهان نزده نیازمندیم ...

+      كافه چي  | 

داداش بلدی ماساژ بدی ؟

 

دست هایم را از پشت به هم گره زده ام. داس را روی دوشم انداخته ام و گیوه هایم را ور کشیده ام. خیره به زمین، کوچه های کاهگلی روستایی اطراف اصفهان را قدم می زنم.

مدتی است همراه با پیر مرد مهربان روستا -که آدم سرد و گرم چشیده ایست- کشاورزی می کنم. صبح ها بعد از نماز صبح به صحرا می روم و تا موقع چاشت کار می کنم. بعد از ناهار و چای آتشی، کلاه حصیری را روی صورتم می کشم و چند دقیقه ای استراحت می کنم.بعد از ظهر هم به کار کردن می گذرد.

عصر، هنگام برگشتن توی کوچه می زنم زیر آواز : "مگر نسیم سحر بوی زلف یار من است ...که راحت دل رنجور و بی قرار من است ..."

سیگاری آتش می زنم.

به خانه می رسم . خانه ای کاهگلی که درش را خودم آبی رنگ زده ام و یکی از اتاق هایش را سفید کرده ام و اتاق دیگری را فیروزه ای. حیاط کوچکش یک باغچه دارد که سبزی خوردن در آن کاشته ام. سه گلدان شمعدانی هم دارم.

 

یک پتو،یک بالش، مقداری ظرف، یک عبا، یک سجاده  و حدود هزار جلد کتاب، اندک دارایی من در این خانه است.  و البته یک پیپ اعیانی که موقع کوچ از تهران خریدم .

توی آشپزخانه ام پر است از داروها و عرقیجات گیاهی و دمنوش های متفاوت.

سکوت و تفکر و خاموشی - چیز هایی که سالها به آنها احتیاج داشتم - را اینجا پیدا کرده ام.

بی هیچ دغدغه ای. رها ...رها ...رها ...

تنها وسیله ی ارتباط جمعی من رادیوی پارس سفید کوچکی است که حتما پدرم تا حالا فهمیده است که آن را از توی وسایلش کش رفته ام.

قصد دارم تا آخر عمر همین جا و به همین شیوه زندگی کنم. و اگر قسمت شد دختری را از همین روستا به همسری بگیرم.

حتی به مخیله ام هم نمی رسد که بار دیگر به شهر برگردم. شهری سرگردان، پوچ، مبهوت، کثیف و از همه مهم تر قاتل فطرت بشری...

اینجا زندگی را با مزه ی نان محلی و گورماست تجربه می کنم ...

 

شب ها، همیشه به این جا ها که می رسم خوابم می برد...


تقدیمیه : تقدیم به مادرم که اگر تنها تعلق خاطرم نبود، نوشته های بالا واقعیت داشت.

اضافه کاری : همانا  فرشتگان هنگامی که کسانی را که  ستمکار نفس خویشند قبض روح می کنند، به آنها می گویند: در چه حالی بودید؟  می گویند: ما در زمین مستضعف  و ناتوان بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خداوند وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید؟! پس آنان جایگاه شان جهنم است و آن بد جای بازگشتی است... ( نساء 97 )

بیش فعالی : حالم از اینایی که میان زیر پستت می نویسن : درود هاااا، مانا باشی ، احسنت ، شاد زی و ... به هم می خوره .

نیاز مندی ها : به یک نفر توانمند از نظر جسمی، بلند قد ( حدود 2 متر ) و با وزنی حدود 130 کیلو جهت شکاندن قولنج , نیازمندیم. ( ترجیحا آقا )

+      كافه چي  | 

تا حالا بختک روت افتاده ؟

 

گیر افتاده ام در یک خلاء. سیاه چاله ای مابین زمین و آسمان. خلائی درست به اندازه ی بدنم. شبیه لایه ی شفافی که روی تنم کشیده شده باشد و هر روز من را به هر سمتی که دلش بخواهد ببرد. یک روز حوالی خیابان کریمخان.یک روز حوالی خیابان فاطمی. یک بار ولیعصر و یا حتی به سمت دروازه دولت. فکر می کنم رنگ لایه ی شفاف من قرمز کم رنگ باشد. از همان رنگ هایی که نایلون های جلد کتاب دارد. که اگر یک لایه جلد کنیم هیچ نشانی از رنگ قرمزشان معلوم نیست.

از داخل این بادکنک هیچ صدایی واضح نیست. انگار همه چیز روی دور کند است. صداهایی بم و ترسناک و  آدم هایی که تنها رنگ های درهمی هستند وفقط جنسیت شان معلوم است. همه چیز گنگ و نامفهوم و کدر است. نمی توانی فریاد کنی.دست و پا بزنی. هر تلاشی برای پیدا کردن روزنه ای برای نفس کشیدن، بی فایده ست. خسته می شوی...می ایستی ... و دوباره خودت را به جریان هوا  می سپاری...
مثل دوره ی جنینی...کیسه ی آب ...زهدان مادر...

به این فکر می کنم که این قائله به تولد ختم می شود یا سقط؟


تقدیمیه: تقدیم به همکارم که هنگام نوشتن این متن، مدام  " این آخرین باره " ی اِبی را زیر لب می خواند.

اضافه کاری: می برد فکر مرا یکسره آنجا که تویی ... عشق دیوانه ترین دختر دنیا که تویی...

نیازمندی ها: به یک راننده تاکسی "لال" و فاقد هر گونه توانایی درک سیاست و تحلیل جامعه نیازمندیم. (شیفت صبح)

+      كافه چي  | 

عزیزم ! من پوک نیستم !

 

از خانه که بیرون می زنم بیشتر از چهار پنج نفر  را توی خیابان نمی بینم. ساعت 4 صبح است و کمی سرد. دیشب را نخوبیده ام و تا صبح با خودم کلنجار رفتم و آخرش هم مغلوب شدم. مغلوب خودم. معمولا در روز چندین بار از خودم می بازم. مثل پیرمرد تنهایی که از هم صحبتی با دیگر پیر مرد های توی پارک، که همه شان با یک ولع عجیبی راجع به دوران جوانی شان حرف می زنند که انگار خیلی کشف بزرگی کرده اند که توانسته اند 60 سال زود تر از نسل امروز به دنیا بیایند، خسته شده و دیگر حرف جدیدی برای گفتن ندارد و ترجیح می دهد توی تراس خانه اش با خودش شطرنج بازی کند و برای اینکه بتواند خودش را قانع کند که کار مسخره ای نمی کند، هر از چند گاهی از خودش می بازد. با همه ی این تفاسیر حداقل توانستم کتاب نیمه تمامی را تمام کنم.

پاکت سیگار را در میاورم و آخرین گلوله ای را که گوشه ی خشاب، خودش را پنهان کرده بیرون می کشم و خشابم را بدون اینکه مچاله کنم توی سطل می اندازم. برای پاکت سیگار احترام خاصی قائلم.شکل استوار و ایستاده ای دارد که در عین حال زیبا و اتو کشیده است. با یک حالت شق و رق، شبیه بازنشسته های ارتشی دوران اعلی حضرت!

سیگار را با یک ژست خاصی شبیه به "جان وین " توی فیلم های وسترن گوشه ی لبم می گذارم و کله ی صبحی برای خودم مسخره بازی در می آورم. دستم را به جست و جوی فندک توی جیبم می برم و خیلی زود می فهمم که این تیاتر یک نفره، به دستان پر برکت مادرم که همیشه مثل ارشاد، ممیزی هایش را توی چشمم فرو می کند به باد فنا رفته است. این هزارمین بار است که فندکم را از توی جیبم بر می دارد. فکر کنم تا چند سال دیگر یکی از بزرگترین کلکسیونر های فندک های پیزوری هزار تومنی باشد. 

خودم را لعنت می کنم که چرا پاکت را دور انداخته ام. به ناچار سیگار را لای کیف پولم می گذارم و مطمئنم که تا وقتی که به اولین آتیش ممکن برسم, آنقدر له و لورده شده که رغبت نکنم لب هایم را روی لب هایش بلغزانم! 

اما به ایستگاه BRT نرسیده مردی را می بینم که دارد سیگار می کشد. رستگاری در چهار و بیست و سه دقیقه ی صبح ! با یک موسیقی متن حماسی به طوری که توی ذهنم صحنه هم آهسته شده به سویش به پرواز در می آیم و با یک لحن جنتلمنانه می گویم : " عذر می خوام فندک خدمت تون هست ؟ "  همیشه اینجور وقت ها طرف مقابل به طوری که انگار دارد کلیه اش را به من "هبه" می کند، با یک سخاوت حاتم طایی وار فندکش را جلوی صورتم می گیرد و خودش سیگارم را آتش می زند. من هم با نوک انگشت روی دستش می زنم. البته هیچ وقت معنی این کار را نفهمیدم اما چون همه انجام می دهند حکما حکمتی دارد.

توی اتوبوس، به تاریخ نگار ساعتم که نگاه می کنم می فهمم امروز آخرین روز پاییز است. ذهنم پی این می رود که چرا سه ماه پاییز همیشه از سه ماه تابستان کوتاه تر است. 

پاییز همیشه برایم شبیه مرد قد بلندی است با صورت لاغر و کشیده و گونه های برآمده ، با موهای مشکی که رو ی شقیقه هایش سفید شده، که یک بارانی سرمه ای بلند پوشیده و  حالا حتما این مرد خوش پوش دارد به ساعتش نگاه می کند که سر وقت جایش را بدهد به زمستان. پیرمرد خمیده ای که کلاه شاپو به سر دارد و یک تعلیمی منبت کاری شده به دست. با یک پالتوی شیری رنگ و شلواری که خط اتویش خربزه پاره می کند و  آرام سر پایینی خیابان را گز می کند.

فکر می کنم که روز آخر پاییز چقدر شاعرانه است. به نظرم اگر کسی بخواهد سرش را بگذارد و بمیرد، امروز بهترین روز برای این کار است. یک جور فلسفه ی گس متجددانه ای دارد. یک جور روشنفکری حل شده ته لیوان ذهن. مثل مزه ی میکس خرمالو و آب کرفس که بی نهایت خاص و تلخ مزه باید باشد. اما انقدر با کلاس هست که کسی نتواند در مورد خوردنش سرزنشت کند.

اگر دست خودم بود همین امروز حوالی ساعت سه بعد از ظهر، درست وقتی که همه ناهار خورده اند و آروغ شان را زده اند و جلوی "جم تی وی" پهن شده اند تا آخرین لگد های عشقی ای را که بازیگران فیلم به هم می زنند رصد کنند، می مردم. هم کار متفاوتی است و هم عمیق است و هم می توانی چشم هایت را ریز کنی و پووووف کنی و با خودت از این که آدم لمپنی نیستی لذت ببری.

فقط بدی اش این است که بعد از من ، هیچ زنی نیست که بخواهد با نبودن من، در آستانه ی فصلی سرد  تنها شود ...

 


 

تقدیمیه : تقدیم به پسر خاله ی هم سن و سالم، که بزرگترین دغدغه ی زندگی اش انتخاب استیکر در مراسلات وایبری است!

اضافه کاری : یک سال پیش در چنین روزی بزرگترین خریت زندگی ام را انجام دادم.

نیاز مندی ها : به یک نگهبان جهت نگهبانی از حریم شخصی اینجانب نیازمندیم. ( تمام وقت با بیمه و مزایا و حقوق مکفی) 

عرض اردات 1 : السلام علیک یا رسول الله ( ص )
عرض ارادت 2 : السلام علیک یا حسن ابن علی ( ع )
عرض ارادت 3 : السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ( ع )

+      كافه چي  | 

رفع تکلیفی بدون خلاقیت و بدون ارضای درونی

 

یک ...دو ... سه...
یک ... دو... سه ...
یک...دو...سه ...

نشسته بود روی کاناپه. پاهایش را جمع کرده بود توی بغلش و چانه اش را گذاشته بود روی زانو ها. خیره شده بود به در.
یک ...دو...سه...
یک ... دو... سه ...
یک...دو...سه ...

بازی می کرد با خودش ... خنده اش گرفته بود از این کار بچه گانه ...

مادرش پرسید : بابا تو گوشه یا تو چشم ؟ و گفته بود:  "چشم ."  مادرش گفت: " پس الانا دیگه بابات پیداش میشه ! "

با خودش می گفت : "علی تو گوشه یا تو چشم ؟" و برای اینکه الانا پیدایش بشود، ذوق زده به خودش جواب داد : "تو چشمه ، تو چشم .."

پدر اما نیامده بود آن شب. دیر کرده بود. نگران شدند. عادت مادر بود که چادر سرش کند و برود سر کوچه بایستد. دلش طاقت نمی آورد. گفته بود : "مامان نرو بیرون. خب اگه تا سر کوچه بیاد تا خونه هم میاد دیگه.نرو ... تو رو خدا ..."  مادرش لبخند می زد و می گفت: "زودی میام تو دخترم. یه دقیقه صبر کن .."

نکند دیر کند ...

می ترسید. تنها که بود می ترسید ...مادرش سر کوچه بود و پدرش هم هنوز نیامده بود ...از یک سر و دو گوش می ترسید ...شعر می خواند با خودش..."توپ سفیدم قشنگی و نازی ..." اما فایده ای نداشت .

ترسیده بود.. نه از یک سر و دو گوش ... از اینکه تنهایی اش بماسد روی کیک ها و کاغذ رنگی ها ... از اتفاق بدی که اصلن قرار نبود بیافتد ...آدم همیشه وسط خوشی ها یک لحظه به خودش می آید و فکر می کند که نکند پشت این خنده ها غمی بزرگ باشد ؟ پارسال هم که با هم رفته بودند نمک آبرود و بالای تلکابین خیلی بهشان خوش گذشته بود, علی گفته بود که: "می ترسم بعد از این خوشی غمی بزرگ باشه .." .وقتی بر می گشتند کوه ریزش کرده بود و نزدیک بود که ... به خیر گذشت اما حرف علی هنوز توی گوشش زنگ می زد ...

آن شب پدر دیر آمد ...خیلی دیر ... خوابش برده بود ...مادرش تعریف می کرد که کیک و خوراکی ها را نخورده گذاشته بوده توی یخچال...پدرش خسته بوده و حتی هدیه اش را هم باز نکرده بود. مادرش گریه اش گرفته بود اما به روی خودش نمی آورد.

یک ... دو... سه ...
یک...دو...سه ...
یک...دو...سه ...

این چندمین باری بود که می شمرد ؟
خواست تا با علی تماس بگیرد ...اما نه .. این کار باعث می شد که علی از ماجرا بو ببرد ...البته باید تا حالا فهمیده باشد که برایش تولد گرفته ام ...اما بگذار من فکر کنم که غافلگیرش کرده ام ...با خودش گفت : " بمیرم الهی..همیشه به خاطر اینکه من خوشحال بشم یه جور غافلگیر می شه که من نفهمم که از قبل بو برده بوده ..."

لبخند کش داری روی لب هایش نشست.

پدرش فرداشب زود آمد خانه. با کیک و شیرینی. می خندید. از شب قبل گفته بود. گفته بود که خواستم "من" غافلگیرتان کنم. مادرم نمی دانست بخندد یا عصبانی باشد به خاطر این دیوانه بازی پدرم. از عمد دیر آمده بود و از عمد نخندیده بود و خوابیده بود.

"نه...علی ازین خلاقیت ها ندارد خدا رو شکر" و باز لبخندی روی لبش نشست.

یک ... دو ...سه
یک ... دو... سه ...
یک...دو...سه ...

خسته شده بود . ساعت دیر می گذشت. نیامده بود علی. کیک داشت آب می شد..

.
.
.

 

- نگاه کن اون خانم علی آقا نیست سر کوچه وایساده ؟
+ آره انگار. یعنی چی شده این موقع شب ؟


تقدیمیه : تقدیم به محمود احمدی نژاد.

اضافه کاری: کاش در ماه محرم "متولد" بشوم..

بیش فعالی :  سلام روز های خوب بیست و چهار سالگی...

+      كافه چي  | 

پیرزن ها هیچ وقت کاهوی پلاسیده نمی خرند

 

حرفی نمی زنی تو که هم صحبت منی

صد رحمت خدا به تمام غریبه ها ...

 

 

+ تقدیمیه :‌ تقدیم به ایشون

+      كافه چي  | 

آثار ما تقدم