Image and video hosting by TinyPic کـــــافـــه تنهــایـــى

کـــــافـــه تنهــایـــى

"ای بابا! یادم رفت کبریت بیارم"

شانه اش را برداشت و آرام موهایش را شانه کرد.

19 سال داشت. برای یک دختر در این سن، بعضی کارها غیرممکن به نظر می‌رسد. یک دختر 19 ساله معمولا دست هایش لاک های رنگی دارد، گوشواره های فانتزی به گوش دارد، کتانی آل استار می پوشد، قهقه می زند، عاشق لازانیاست، از مرد های سیبیل دار خوشش می آ ید، اتاقش نامرتب است، رمان های عاشقانه می خواند، از پسر همسایه شان متنفر است،  رژ لب قرمز را  به رژ لب صورتی ترجیح می دهد و دنیا در آرزوهای شبانه اش خلاصه می شود.

اما او فرق داشت. یک جور عجیبی فرق داشت. مثلا هیچ وقت پیش نیامده بود که توی بغلم بخیزد. یا اینکه وقتی در خیابان دست هایش را گرفته ام، با نرمکی کف دستم بازی بازی کند. یا شب ها موهایش را توی صورتم بریزد و من را خواب کند. یا وقتی از حمام می آید بدهد موهایش را من خشک کنم. یا بگوید بیا برویم با هم مسواک بزنیم. یا از من بخواهد کمرش را بخارانم. هیچ گونه ذوقی از این دست نداشت. ولی من عاشقش بودم. شاید فکر کنید که چرا باید عاشق همچه کسی شده باشم. باید بگویم که این یک مسئله‌ ی شخصی ست و اگر بخواهید اصرار کنید مجبورم می کنید که بگویم به شما ارتباطی ندارد. من یک شاعرم و شکل عاشق شدنم فرق دارد. من می توانم دیوانه وار عاشق دیوانه ترین دختر دنیا بشوم و ککم هم نگزد که دوستم ندارد و برایم این مهم باشد که "من" او را دوست دارم و همین کفایت می کند.

 آن شب بعد از این که سیب اش را خورد شعر جدیدم را برایش خواندم. روی کلمه ی دوم مصرع آخر غزلم بودم که چاقو را توی قسمت برامدگی زیر گردنم فرو کرد. فش فش خون لبخندی کنجکاوانه روی لبش نشاند. می توانم قسم بخورم که زیبایی اش با این لبخند چند برابر شده بود و من با اینکه چاقو توی رگم بالا و پایین می شد بیشتر عاشقش شده بودم. تاکید می کنم که این که چرا عاشق همچه دختری شده بودم کاملا به خودم مربوط می شود. 

توی چشم هام زل زد و گفت: "جسدت رو تو یکی از بیابونای اطراف ورامین می سوزونیم."

نفهمیدم چرا فعل جمع به کار برد. دردم می آمد. از رنگ خون هم ترسیده بودم. شاید برای یک مرد، خوب نباشد که از خون بترسد. این را هیچ وقت به او نگفته بودم. ولی حتما حالا دیگر فهمیده بود. از اینکه نکند مردانگی ام زیر سوال برود مضطرب شده بودم. بلند شد. خوب بود. نباید بیشتر از این من را در این موقعیت می دید. رفت توی اتاق خواب. از لای در می توانستم نگاهش کنم. روبروی آینه ایستاد. همیشه به او میگفتم وقتی جلوی آیینه می ایستد تصور یک بی نهایت می شود. خواستم بگویم: "تصور یک بی نهایت شدی." اما حنجره ام کاملا پاره شده بود. چشم هام کم کم تار می شد.صدای زنگ در آمد.

آخرین تصویری که از او به یاد دارم این بود که شانه اش را برداشت و آرام موهایش را شانه کرد..

 


 

تقدیمیه: تقدیم به مسئول واژگون کردن چهارپایه ی اعدامی ها.

اضافه کاری: باید بگردم و خودم را پیدا کنم و از توی خودم بیرون بیاورم.

نیازمندی ها: تعدادی لاک ناخن خشک شده (دست دوم)، به فروش می رسد.

اعترافات: شاید اگر اسم اینجا به جای " کافه تنهایی" یک اسم روشنفکری تری مثل "آواز خرچنگ ها در سواحل گابریل گارسیا مارکز با زیر صدای ترومپت ناکوک" می بود و من مدام از چاپ شدن شعر ها و مطالبم در جراید و سایت ها دم می زدم و کمپین حمایت از کوالای استرالیایی تشکیل می دادم و از ال و بل بودنم داد سخن می دادم، اینجا انقدر سوت و کور نبود!

 

+      علی كافه چي  | 

" دقیقا بین خطوط رانندگی کنید "

 

تصمیم به " خوب " شدن از تصمیم هایی است که در روز چندین بار به آن فکر می کنیم. اینکه از همین آخر هفته ورزش کنیم. به فلان کلاس برویم. فلان کتاب تمام نشده را تمام کنیم. رژیم بگیریم. هر روز مسواک بزنیم. سر پدر و مادرمان فریاد نکشیم. به برادر و خواهر کوچک ترمان در درس هایش کمک کنیم. نماز مان را مرتب بخوانیم. کشیدن سیگار را کمتر کنیم. با مردم مهربان تر برخورد کنیم. رابطه  هایمان را با بعضی افراد کمتر کنیم. در خیابان سنجیده رفتار کنیم. دمپایی دستشویی را خیس نکنیم. دروس ارائه شده در هر روز را در همان روز مرور و مطالعه کنیم. به جای استفاده از تاکسی از وسایل نقلیه ی عمومی برای صرفه جویی در هزینه، استفاده کنیم و قس علی هذا !

این تصمیمات در اکثر اوقات با خوردن یک وعده غذا یا بعد از بیدار شدن از خواب بعد از ظهر، فراموش می شوند و ما در جهان سوم افکار خود نا امیدتر از قبل دست و پا می زنیم...

همین.


تقدیمیه : تقدیم به کارمند بخش سانسور محتوای غیر اخلاقی فیلم های خارجی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
اضافه کاری : زمستان می رود اما بهار، تو را با خود نخواهد آورد ...
بیش فعالی: سکوت، بعد از مرگ، بزرگترین هدیه ی خداوند به انسان است...
نیازمندی ها : به یک مورد مضمون برای شعر گفتن نیازمندیم.( ترجیحا موی بلند )
اعترافات: من تا به حال عکس سلفی نگرفته ام.

+      علی كافه چي  | 

" زیر افعال لازم خط بکشید "

 

از خط به جای مانده بر گردن من
تا خیره شدن به دکمه ی پیراهن
از مصرع تلخ بعد تو می ترسم
رفتن رفتن رفتن رفتن رفتن ...

 


 

تقدیمیه: تقدیم به مسئول جمع آوری بقایای لاشه ی حیوانات له شده در سطح اتوبان ها و جاده ها.

اضافه کاری: برگرد، واسه هردومون بانو / این حجم تنهایی خطرناکه ...

نیازمندی ها: به یک جفت چشم نگران، جهت بدرقه ی هر روزه ی اینجانب، نیازمندیم. (با حقوق مکفی و بیمه )

اعترافات: من گواهی نامه ی رانندگی ندارم.

 

 


رفت توی : شعرها
+      علی كافه چي  | 

"منظور بزرگ علوی،چشم های تو بود."

 

یک  مجرم دلتنگ فراموش شده
زندانی چشم های "بانو"ش شده
از درد شکنجه های زندان بان اش
افتاده کنار عکس، بی هو  ش .. .

 


 

تقدیمیه: تقدیم به کارکنان ستاد برف روبی منطقه 20 شهرداری تهران.

اضافه کاری: دلتنگ شراب سرخ لب های توام ...

بیش فعالی: خوردم قسمی که از تو دل برگیرم/ سوگندِ دروغ می دهد بر بادم...

نیازمندی ها: به یک نفر نیازمندیم.


رفت توی : شعرها
+      علی كافه چي  | 

" ممنوعیت فروش سیگار در کیوسک های روزنامه فروشی "

 

تصویر یک مرد به شدت خسته ی تنها
مردی که با خود حرف می زد در خیابان ها

مغلوب جنگ خاطرات کهنه اش می شد 
هی خیره می شد سمت میدانی که در آنجا ...

آهی کشید و چشم ها را بست و بعد از آن
پیچید سمت راه نامعلوم ناپیدا

از صادقیه تا ونک، از مولوی تا شوش
می کُشت زیر پای خود غم های تهران را

آلوده ی سیگار های بهمن اش می شد
هی زنگ می زد توی گوشش حرف آدم ها:


- "یه دختر شاسی بلند دیدم همین الان"
-" فرزانه ریخته روی هم با شوهر مینا  "

-" بدبختیامون مال تحریم های  آمریکاست "
- "می گن فلانی مُرده دیشب نه ؟
- برو بابا! "

-"باید که این افغانیا رو بندازن بیرون"
-"باید که آویزون کنن آخوندا رو از پا"

-" عکسای این بازیگره ... گلشیفته رو دیدی ؟"
- " دیشب تو پارتی لب گرفتم از لب پویا "

در بین این وهم سیاه و چرک هول انگیز
 کم کم فرو می رفت در مغز سرش، سرما

حجم صدایی آشنا توی سرش پیچید:
- من دوستت دارم همیشه، تا ابد، اما ...

وقتی به خود آمد که فریادی به او می گفت :
مشتی کجایی؟ عاشقی ؟ هو ... با توام آقااا!

مربع

 یک خط ترمز ، خط خون ، با چند تا سکه
تیتر یک روزنامه ی همشهری فردا :

"در آخرین ساعات دیشب ناگهان رخ داد :
مرگ عجیب و دل خراش شاعری تنها ..."

 

 


تقدیمیه: تقدیم به مسئول تعویض ملحفه ی تخت های بخش عفونی بیمارستان.

اضافه کاری: بعد از مدت ها ...شعر...اما اون چیزی  که می خواستم نشد.

بیش فعالی: دی ماه بود...توی قطاری که بعد تو ...

نیازمندی ها: به یک دختر دم بخت با جهازی شامل یک کتابخانه ی بزرگ، همراه با چند صد جلد کتاب،جهت ازدواج نیازمندیم. ( تماس تا 10 سال )

عرض ارادت: من عاشق رسول الله هستم .

 


رفت توی : شعرها
+      علی كافه چي  | 

توی ذهنت دنیا چه شکلیه ؟

 

(روز- داخلی- آسایشگاه بیماران روانی)


(یک تخت در وسط اتاق قرار دارد. نور از پنجره ی مشرف به اتاق، روی تخت تابیده و قسمتی از آن را در بر گرفته است. مرد، لبه ی تخت نشسته است و آرام و ساکت به پنجره خیره است .دوربین ابتدا از بالا، یک نمای لانگ شات از مرد می گیرد.
با صدای باز و بسته شدن در، پرستار وارد اتاق می شود. دوربین همراه با گام های او وارد اتاق می شود و هنگامی که پرستار کنار تخت ایستاد، دوربین بالا می آید و روی صورت او متوقف می شود.)

پرستار ( با لبخند ) : خب ... دیگه استراحت بسه ...باید تمرین کنیم ... امروز دیگه باید بتونی حضرت آقاااا!

(مرد  بی توجه به پرستار همچنان به بیرون خیره است .)

پرستار : خیلی زشته که آدم وقتی یکی داره باهاش حرف می زنه بهش توجه نکنه ها !

(مرد بی حوصله روی تخت دراز می کشد.)

پرستار: می دونی الان چند وقته حرف نزدی ؟ من هر روز هر روز میام اینجا که دو کلوم از دهنت بکشم بیرون و آخرشم دست از پا دراز تر بر می گردم . به خدا اگه حرف نزنی فکر می کنن من کارم و بلد نیستم و یه وقت دیدی اخراجم کردن. تو هیچی ت نیست. خودتم خوب می دونی که هیچی ت نیست. این فیلما رو در میاری که چی ؟ که بگی خیلی مظلومی ؟ خیلی بیچاره ای ؟ خیلی بهت ظلم شده ؟ که دلمون برات بسوزه و بگیم : آخی ...طفلی ؟ آره ؟ یا شایدم اینجا برات بد نیست ...نون و آبت رو می دن و هر روز هم که من یا همکارام میایم و دو ساعت باهات لاس می زنیم و می ریم. سرگرمی خوبیه نه ؟ الانم حتما داری تو دلت کلی  بهمون می خندی. ببین با این ادا اطفارا هیچ چیز عوض نمیشه . دختره الان هیچی نباشه شکم دومش رو حامله س . اون وقت تو، خودت و حبس کردی تو این خراب شده و تارک دنیا شدی. الان مثلن خیلی عاشقی ؟ خیلی مجنونی ؟ دمت گرمه ؟ آقاجون...برادر من... اخوی... لیلی ت رفت ! الان داره با شوهرش و دخترش پیتزا مخلوطش رو می خوره و هر هر می خنده به ریش تویی که ...استغفرالله... بابا جون! دوستت نداشت. زور که نیس. مگه تو هر کی رو دوست داری و جونت براش در میره ، اونم باید همینجوری باشه ؟ رفته دنبال زندگی ش و گمونم اصلن یادش نیاد که " تو" یی وجود داشته. بیچاره اون مادرت که هر روز میاد اینجا و نا امید بر می گرده...آخه عزیز من! دوره ی این حرفا سر اومده . الان کی رو دیدی که اینجوری که تو می کنی بکنه ؟ عشق واسه تو کتاباست . به خدا اگه به من بود که هرچی کتاب حافظ و سعدیه رو جمع می کردم و می ریختم رو هم و یه فندک خرج شون می کردم. ملت همینا رو می خونن که مثه تو دیوونه میشن. عشق کجا بوده ؟ خسته شده بودی از بالش، دلت خواست یه دونه خوشگل ترش رو بغل کنی، فیل ت یاد هندستون کرد. بعدشم...تخمش رو که ملخ نخورده .اوووووهه! انقد دختر خوب هست که بخوان زنت بشن. که عاشق شون شی. پاشو به زندگی ت برس . سرت رو گرم کن...برو سر کار ...ازدواج کن...مگه چند سالته ؟

(چشمان مرد بسته است  و با حرف های پرستار انگشت سبابه اش می پرد. پرستار به سمت پنجره می رود و پشت به تخت، در حالی که دست هایش در جیب یونیفرم اش است به بیرون نگاه می کند.چند لحظه سکوت برقرار می شود.)

پرستار ( با صدای آرام ) : مامانت عکسش رو بهم نشون داد...یعنی خودمون خواستیم نشون بده...گفتیم شاید تو روند درمان بتونه کمک مون کنه. خودم هم یکی دو بار رفتم دم خونه ش و بهش گفتم بیاد بهت سر بزنه. بهش گفتم به چه حال و روزی افتادی. ولی خب...

(پرستار بر می گردد به سمت مرد. بالای سرش می ایستد)

پرستار : می شنوی حرفام و ؟ می گم بهش گفته م که اینجایی. ولی نیومد. خب به نظرت این یعنی چی؟ به خدا یه روز به خودت نگاه می کنی و میگی : اااااه عجب خری بودم ... به خودت تف و لعنت می کنی که چرا بهترین دوران زندگی ت رو حروم فکر این دختره و این آسایشگاه کردی. تو فقط یه بار زندگی می کنی...این و بفهم...دیگه فرصتی نیست که بخوای قشنگیای دنیا رو ببینی..بلند شو و دست بردار ازین مسخره بازیا...

( پرستار ، نا امید آهی می کشد و  به سمت در می رود. دوربین روی صورت مرد زوم می کند. چشم های مرد همچنان بسته است)

مرد : به نظرت اگه بچه ی دومش پسر باشه ، اسم من و میذاره روش ؟

 


 

تقدیمیه : تقدیم به مسئول تفکیک و جدا سازی جوجه های نر از جوجه های ماده در مرغداری ها.

اضافه کاری : وقتی به خط تلخ پایان می رسی تنها  /  باید مدال مرگ بر گردن بیاویزی...

بیش فعالی : فوبیای این روز هام " معمولی شدن " است...

خود زنی : فرق این نوشته ها با نوشته های قبلی در این است که نسبت به قبل، چرت و پرت گفتن هایم طولانی تر شده !

نیازمندی ها : به یک  بلیط یکطرفه ی پرواز چارتر به مقصد مالزی نیازمندیم. ( فوری )

+      علی كافه چي  | 

عزیزم ! من پوک نیستم !

از خانه که بیرون می زنم بیشتر از چهار پنج نفر  را توی خیابان نمی بینم. ساعت 4 صبح است و کمی سرد. دیشب را نخوبیده ام و تا صبح با خودم کلنجار رفتم و آخرش هم مغلوب شدم. مغلوب خودم. معمولا در روز چندین بار از خودم می بازم. مثل پیرمرد تنهایی که از هم صحبتی با دیگر پیر مرد های توی پارک، که همه شان با یک ولع عجیبی راجع به دوران جوانی شان حرف می زنند که انگار خیلی کشف بزرگی کرده اند که توانسته اند 60 سال زود تر از نسل امروز به دنیا بیایند، خسته شده و دیگر حرف جدیدی برای گفتن ندارد و ترجیح می دهد توی تراس خانه اش با خودش شطرنج بازی کند و برای اینکه بتواند خودش را قانع کند که کار مسخره ای نمی کند، هر از چند گاهی از خودش می بازد. با همه ی این تفاسیر حداقل توانستم کتاب نیمه تمامی را تمام کنم.

پاکت سیگار را در میاورم و آخرین گلوله ای را که گوشه ی خشاب، خودش را پنهان کرده بیرون می کشم و خشابم را بدون اینکه مچاله کنم توی سطل می اندازم. برای پاکت سیگار احترام خاصی قائلم.شکل استوار و ایستاده ای دارد که در عین حال زیبا و اتو کشیده است. با یک حالت شق و رق، شبیه بازنشسته های ارتشی دوران اعلی حضرت!

سیگار را با یک ژست خاصی شبیه به "جان وین " توی فیلم های وسترن گوشه ی لبم می گذارم و کله ی صبحی برای خودم مسخره بازی در می آورم. دستم را به جست و جوی فندک توی جیبم می برم و خیلی زود می فهمم که این تیاتر یک نفره، به دستان پر برکت مادرم که همیشه مثل ارشاد، ممیزی هایش را توی چشمم فرو می کند به باد فنا رفته است. این هزارمین بار است که فندکم را از توی جیبم بر می دارد. فکر کنم تا چند سال دیگر یکی از بزرگترین کلکسیونر های فندک های پیزوری هزار تومنی باشد. 

خودم را لعنت می کنم که چرا پاکت را دور انداخته ام. به ناچار سیگار را لای کیف پولم می گذارم و مطمئنم که تا وقتی که به اولین آتیش ممکن برسم, آنقدر له و لورده شده که رغبت نکنم لب هایم را روی لب هایش بلغزانم! 

اما به ایستگاه BRT نرسیده مردی را می بینم که دارد سیگار می کشد. رستگاری در چهار و بیست و سه دقیقه ی صبح ! با یک موسیقی متن حماسی به طوری که توی ذهنم صحنه هم آهسته شده به سویش به پرواز در می آیم و با یک لحن جنتلمنانه می گویم : " عذر می خوام فندک خدمت تون هست ؟ "  همیشه اینجور وقت ها طرف مقابل به طوری که انگار دارد کلیه اش را به من "هبه" می کند، با یک سخاوت حاتم طایی وار فندکش را جلوی صورتم می گیرد و خودش سیگارم را آتش می زند. من هم با نوک انگشت روی دستش می زنم. البته هیچ وقت معنی این کار را نفهمیدم اما چون همه انجام می دهند حکما حکمتی دارد.

توی اتوبوس، به تاریخ نگار ساعتم که نگاه می کنم می فهمم امروز آخرین روز پاییز است. ذهنم پی این می رود که چرا سه ماه پاییز همیشه از سه ماه تابستان کوتاه تر است. 

پاییز همیشه برایم شبیه مرد قد بلندی است با صورت لاغر و کشیده و گونه های برآمده ، با موهای مشکی که رو ی شقیقه هایش سفید شده، که یک بارانی سرمه ای بلند پوشیده و  حالا حتما این مرد خوش پوش دارد به ساعتش نگاه می کند که سر وقت جایش را بدهد به زمستان. پیرمرد خمیده ای که کلاه شاپو به سر دارد و یک تعلیمی منبت کاری شده به دست. با یک پالتوی شیری رنگ و شلواری که خط اتویش خربزه پاره می کند و  آرام سر پایینی خیابان را گز می کند.

فکر می کنم که روز آخر پاییز چقدر شاعرانه است. به نظرم اگر کسی بخواهد سرش را بگذارد و بمیرد، امروز بهترین روز برای این کار است. یک جور فلسفه ی گس متجددانه ای دارد. یک جور روشنفکری حل شده ته لیوان ذهن. مثل مزه ی میکس خرمالو و آب کرفس که بی نهایت خاص و تلخ مزه باید باشد. اما انقدر با کلاس هست که کسی نتواند در مورد خوردنش سرزنشت کند.

اگر دست خودم بود همین امروز حوالی ساعت سه بعد از ظهر، درست وقتی که همه ناهار خورده اند و آروغ شان را زده اند و جلوی "جم تی وی" پهن شده اند تا آخرین لگد های عشقی ای را که بازیگران فیلم به هم می زنند رصد کنند، می مردم. هم کار متفاوتی است و هم عمیق است و هم می توانی چشم هایت را ریز کنی و پووووف کنی و با خودت از این که آدم لمپنی نیستی لذت ببری.

فقط بدی اش این است که بعد از من ، هیچ زنی نیست که بخواهد با نبودن من، در آستانه ی فصلی سرد  تنها شود ...

 


 

تقدیمیه : تقدیم به پسر خاله ی هم سن و سالم، که بزرگترین دغدغه ی زندگی اش انتخاب استیکر در مراسلات وایبری است!

اضافه کاری : یک سال پیش در چنین روزی بزرگترین خریت زندگی ام را انجام دادم.

نیاز مندی ها : به یک نگهبان جهت نگهبانی از حریم شخصی اینجانب نیازمندیم. ( تمام وقت با بیمه و مزایا و حقوق مکفی) 

عرض اردات 1 : السلام علیک یا رسول الله ( ص )
عرض ارادت 2 : السلام علیک یا حسن ابن علی ( ع )
عرض ارادت 3 : السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ( ع )

 

 

+      علی كافه چي  | 

داداش بلدی ماساژ بدی ؟

 

 

دست هایم را از پشت به هم گره زده ام. داس را روی دوشم انداخته ام و گیوه هایم را ور کشیده ام. خیره به زمین، کوچه های کاهگلی روستایی اطراف اصفهان را قدم می زنم.

مدتی است همراه با پیر مرد مهربان روستا -که آدم سرد و گرم چشیده ایست- کشاورزی می کنم. صبح ها بعد از نماز صبح به صحرا می روم و تا موقع چاشت کار می کنم. بعد از ناهار و چای آتشی، کلاه حصیری را روی صورتم می کشم و چند دقیقه ای استراحت می کنم.بعد از ظهر هم به کار کردن می گذرد.

عصر، هنگام برگشتن توی کوچه می زنم زیر آواز : "مگر نسیم سحر بوی زلف یار من است ...که راحت دل رنجور و بی قرار من است ..."

سیگاری آتش می زنم.

به خانه می رسم . خانه ای کاهگلی که درش را خودم آبی رنگ زده ام و یکی از اتاق هایش را سفید کرده ام و اتاق دیگری را فیروزه ای. حیاط کوچکش یک باغچه دارد که سبزی خوردن در آن کاشته ام. سه گلدان شمعدانی هم دارم.

 

یک پتو،یک بالش، مقداری ظرف، یک عبا، یک سجاده  و حدود هزار جلد کتاب، اندک دارایی من در این خانه است.  و البته یک پیپ اعیانی که موقع کوچ از تهران خریدم .

توی آشپزخانه ام پر است از داروها و عرقیجات گیاهی و دمنوش های متفاوت.

سکوت و تفکر و خاموشی - چیز هایی که سالها به آنها احتیاج داشتم - را اینجا پیدا کرده ام.

بی هیچ دغدغه ای. رها ...رها ...رها ...

تنها وسیله ی ارتباط جمعی من رادیوی پارس سفید کوچکی است که حتما پدرم تا حالا فهمیده است که آن را از توی وسایلش کش رفته ام.

قصد دارم تا آخر عمر همین جا و به همین شیوه زندگی کنم. و اگر قسمت شد دختری را از همین روستا به همسری بگیرم.

حتی به مخیله ام هم نمی رسد که بار دیگر به شهر برگردم. شهری سرگردان، پوچ، مبهوت، کثیف و از همه مهم تر قاتل فطرت بشری...

اینجا زندگی را با مزه ی نان محلی و گورماست تجربه می کنم ...

 

شب ها، همیشه به این جا ها که می رسم خوابم می برد...


تقدیمیه : تقدیم به مادرم که اگر تنها تعلق خاطرم نبود، نوشته های بالا واقعیت داشت.

اضافه کاری : همانا  فرشتگان هنگامی که کسانی را که  ستمکار نفس خویشند قبض روح می کنند، به آنها می گویند: در چه حالی بودید؟  می گویند: ما در زمین مستضعف  و ناتوان بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خداوند وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید؟! پس آنان جایگاه شان جهنم است و آن بد جای بازگشتی است... ( نساء 97 )

بیش فعالی : حالم از اینایی که میان زیر پستت می نویسن : درود هاااا، مانا باشی ، احسنت ، شاد زی و ... به هم می خوره .

نیاز مندی ها : به یک نفر توانمند از نظر جسمی، بلند قد ( حدود 2 متر ) و با وزنی حدود 130 کیلو جهت شکاندن قولنج , نیازمندیم. ( ترجیحا آقا )

 

 

+      علی كافه چي  | 

تا حالا بختک روت افتاده ؟

 

 

گیر افتاده ام در یک خلاء. سیاه چاله ای مابین زمین و آسمان. خلائی درست به اندازه ی بدنم. شبیه لایه ی شفافی که روی تنم کشیده شده باشد و هر روز من را به هر سمتی که دلش بخواهد ببرد. یک روز حوالی خیابان کریمخان.یک روز حوالی خیابان فاطمی. یک بار ولیعصر و یا حتی به سمت دروازه دولت. فکر می کنم رنگ لایه ی شفاف من قرمز کم رنگ باشد. از همان رنگ هایی که نایلون های جلد کتاب دارد. که اگر یک لایه جلد کنیم هیچ نشانی از رنگ قرمزشان معلوم نیست.

از داخل این بادکنک هیچ صدایی واضح نیست. انگار همه چیز روی دور کند است. صداهایی بم و ترسناک و  آدم هایی که تنها رنگ های درهمی هستند وفقط جنسیت شان معلوم است. همه چیز گنگ و نامفهوم و کدر است. نمی توانی فریاد کنی.دست و پا بزنی. هر تلاشی برای پیدا کردن روزنه ای برای نفس کشیدن، بی فایده ست. خسته می شوی...می ایستی ... و دوباره خودت را به جریان هوا  می سپاری...
مثل دوره ی جنینی...کیسه ی آب ...زهدان مادر...

به این فکر می کنم که این قائله به تولد ختم می شود یا سقط؟


تقدیمیه: تقدیم به همکارم که هنگام نوشتن این متن، مدام  " این آخرین باره " ی اِبی را زیر لب می خواند.

اضافه کاری: می برد فکر مرا یکسره آنجا که تویی ... عشق دیوانه ترین دختر دنیا که تویی...

نیازمندی ها: به یک راننده تاکسی "لال" و فاقد هر گونه توانایی درک سیاست و تحلیل جامعه نیازمندیم. (شیفت صبح)

 

 

 

+      علی كافه چي  | 

چیزیم نیست، خوابم میاد

 

 

دائم سکوت می کنی و دم نمی زنی
من لایق شنیدن درد تو نیستم ؟
اصلن بگو که - خانه ات آباد - من مگر
همراه و هم پیاله و مرد تو نیستم ؟

دارد توان من، همه از دست می رود
انگیزه ی نفس زدنم در صدای توست
دلواپسی تلخ مرا بیشتر نکن
من که تمام جان و دلم خنده های توست

حرفی بزن تجسم رویای هر شبم
حرفی بزن که بغض، سر سینه مانده است
من را خیال معجزه ی لب گشودن ات
آواره کرده است و به ابنجا کشانده است

من معنی سکوت تو را ...نه... خودت بگو
از من دلت گرفته که حرف بدی زدم ؟
اصلن گلایه کن وَ کمی فحش هم بده
مُشتی به سینه ام بزن و هی بگو بدم

هی خیره می شوی به من و بغض می کنی
می ترسم از سکوت تو و این نگاه سرد
هی فکر می کنم نکند ؟ نه ! نمی شود
یعنی به او ؟ ...اه خفه شو! بی خیال,مرد !

من خسته ام, از این همه فکر و خیال ها
از این سکوت ترس برانگیز هر شبت
حرفی بزن که چشم من آخر سفید شد
بر روی قوس منحنی کوچک لبت ...


تقدیمیه : تقدیم به مردانی که می فهمند، اما به روی خودشان نمی آورند..

اضافه کاری : اون چیزی که می خواستم نشد ...

بیش فعالی : میشه یکی باشه ...که باشه ؟

نیاز مندی ها : به یک عدد سیب سرخ دهان نزده نیازمندیم ...

 

 


رفت توی : شعرها
+      علی كافه چي  | 

آثار ما تأخر