Image and video hosting by TinyPic کافـــه تنهایى

کافـــه تنهایى

" خدا به داد زنت برسه با این اخلاقت "

 

که شاعر مثل یک دریا
پر از جزر و پر از مدّه
تو حالم رو نمی فهمی
شعورت در همین حده...


اضافه کاری: من رو به این شعر های نیمه کاره ای که حوصله ی تکمیل کردنش رو ندارم، ببخشید.
بیش فعالی: احسن الحال تویی...

+      علی كافه چي  | 

" خواب های دنباله دار "

تو برای التیام کهنه دردی آمدی
یا برای رفع تنهایی مردی آمدی
اتفاقا خواب دیدم که دوباره می رسی
منتظر بودم بیایی ... خوب کردی آمدی...

 


تقدیمیه: تقدیم به مسئول پاره کردن بلیط های سینما
اضافه کاری: هزار سال ز عمرم گذشت، من اما/ هنوز چشم به راه رسیدن عیدم...
اعترافات: من از عروسک نقش مادربزرگ در برنامه ی قدیمی " خونه ی مادر بزرگه " وحشت دارم.

 

 

+      علی كافه چي  | 

"قرار بود شعر باشد"

 

فکر می کنم:

مسواک صورتی ات
کنار مسواک آبی چه کسی ایستاده است...؟


تقدیمیه: تقدیم به نابینایان سیگاری.
اضافه کاری: این روزهای آخر اسفند..

 

+      علی كافه چي  | 

" ای کاش می شد بیشتر پیشم بمانی..."


دارایی عمر خودش را یک شبه باخت
تابوت را وقتی که حیدر منحنی ساخت
تا که بفهماند به عالم غربتش را
مسمارخونی را درون چاه انداخت...


تقدیمیه : تقدیم به مادر هستی...
عرض ارادت : السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیدة فاطمه الزهرا (س)

 

+      علی كافه چي  | 

"ای بابا! یادم رفت کبریت بیارم"

شانه اش را برداشت و آرام موهایش را شانه کرد.

19 سال داشت. برای یک دختر در این سن، بعضی کارها غیرممکن به نظر می‌رسد. یک دختر 19 ساله معمولا دست هایش لاک های رنگی دارد، گوشواره های فانتزی به گوش دارد، کتانی آل استار می پوشد، قهقه می زند، عاشق لازانیاست، از مرد های سیبیل دار خوشش می آ ید، اتاقش نامرتب است، رمان های عاشقانه می خواند، از پسر همسایه شان متنفر است،  رژ لب قرمز را  به رژ لب صورتی ترجیح می دهد و دنیا در آرزوهای شبانه اش خلاصه می شود.

اما او فرق داشت. یک جور عجیبی فرق داشت. مثلا هیچ وقت پیش نیامده بود که توی بغلم بخیزد. یا اینکه وقتی در خیابان دست هایش را گرفته ام، با نرمکی کف دستم بازی بازی کند. یا شب ها موهایش را توی صورتم بریزد و من را خواب کند. یا وقتی از حمام می آید بدهد موهایش را من خشک کنم. یا بگوید بیا برویم با هم مسواک بزنیم. یا از من بخواهد کمرش را بخارانم. هیچ گونه ذوقی از این دست نداشت. ولی من عاشقش بودم. شاید فکر کنید که چرا باید عاشق همچه کسی شده باشم. باید بگویم که این یک مسئله‌ ی شخصی ست و اگر بخواهید اصرار کنید مجبورم می کنید که بگویم به شما ارتباطی ندارد. من یک شاعرم و شکل عاشق شدنم فرق دارد. من می توانم دیوانه وار عاشق دیوانه ترین دختر دنیا بشوم و ککم هم نگزد که دوستم ندارد و برایم این مهم باشد که "من" او را دوست دارم و همین کفایت می کند.

 آن شب بعد از این که سیب اش را خورد شعر جدیدم را برایش خواندم. روی کلمه ی دوم مصرع آخر غزلم بودم که چاقو را توی قسمت برامدگی زیر گردنم فرو کرد. فش فش خون لبخندی کنجکاوانه روی لبش نشاند. می توانم قسم بخورم که زیبایی اش با این لبخند چند برابر شده بود و من با اینکه چاقو توی رگم بالا و پایین می شد بیشتر عاشقش شده بودم. تاکید می کنم که این که چرا عاشق همچه دختری شده بودم کاملا به خودم مربوط می شود. 

توی چشم هام زل زد و گفت: "جسدت رو تو یکی از بیابونای اطراف ورامین می سوزونیم."

نفهمیدم چرا فعل جمع به کار برد. دردم می آمد. از رنگ خون هم ترسیده بودم. شاید برای یک مرد، خوب نباشد که از خون بترسد. این را هیچ وقت به او نگفته بودم. ولی حتما حالا دیگر فهمیده بود. از اینکه نکند مردانگی ام زیر سوال برود مضطرب شده بودم. بلند شد. خوب بود. نباید بیشتر از این من را در این موقعیت می دید. رفت توی اتاق خواب. از لای در می توانستم نگاهش کنم. روبروی آینه ایستاد. همیشه به او میگفتم وقتی جلوی آیینه می ایستد تصور یک بی نهایت می شود. خواستم بگویم: "تصور یک بی نهایت شدی." اما حنجره ام کاملا پاره شده بود. چشم هام کم کم تار می شد.صدای زنگ در آمد.

آخرین تصویری که از او به یاد دارم این بود که شانه اش را برداشت و آرام موهایش را شانه کرد..

 


 

تقدیمیه: تقدیم به مسئول واژگون کردن چهارپایه ی اعدامی ها.

اضافه کاری: باید بگردم و خودم را پیدا کنم و از توی خودم بیرون بیاورم.

نیازمندی ها: تعدادی لاک ناخن خشک شده (دست دوم)، به فروش می رسد.

اعترافات: شاید اگر اسم اینجا به جای " کافه تنهایی" یک اسم روشنفکری تری مثل "آواز خرچنگ ها در سواحل گابریل گارسیا مارکز با زیر صدای ترومپت ناکوک" می بود و من مدام از چاپ شدن شعر ها و مطالبم در جراید و سایت ها دم می زدم و کمپین حمایت از کوالای استرالیایی تشکیل می دادم و از ال و بل بودنم داد سخن می دادم، اینجا انقدر سوت و کور نبود!

 

+      علی كافه چي  | 

" دقیقا بین خطوط رانندگی کنید "

 

تصمیم به " خوب " شدن از تصمیم هایی است که در روز چندین بار به آن فکر می کنیم. اینکه از همین آخر هفته ورزش کنیم. به فلان کلاس برویم. فلان کتاب تمام نشده را تمام کنیم. رژیم بگیریم. هر روز مسواک بزنیم. سر پدر و مادرمان فریاد نکشیم. به برادر و خواهر کوچک ترمان در درس هایش کمک کنیم. نماز مان را مرتب بخوانیم. کشیدن سیگار را کمتر کنیم. با مردم مهربان تر برخورد کنیم. رابطه  هایمان را با بعضی افراد کمتر کنیم. در خیابان سنجیده رفتار کنیم. دمپایی دستشویی را خیس نکنیم. دروس ارائه شده در هر روز را در همان روز مرور و مطالعه کنیم. به جای استفاده از تاکسی از وسایل نقلیه ی عمومی برای صرفه جویی در هزینه، استفاده کنیم و قس علی هذا !

این تصمیمات در اکثر اوقات با خوردن یک وعده غذا یا بعد از بیدار شدن از خواب بعد از ظهر، فراموش می شوند و ما در جهان سوم افکار خود نا امیدتر از قبل دست و پا می زنیم...

همین.


تقدیمیه : تقدیم به کارمند بخش سانسور محتوای غیر اخلاقی فیلم های خارجی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
اضافه کاری : زمستان می رود اما بهار، تو را با خود نخواهد آورد ...
بیش فعالی: سکوت، بعد از مرگ، بزرگترین هدیه ی خداوند به انسان است...
نیازمندی ها : به یک مورد مضمون برای شعر گفتن نیازمندیم.( ترجیحا موی بلند )
اعترافات: من تا به حال عکس سلفی نگرفته ام.

+      علی كافه چي  | 

" زیر افعال لازم خط بکشید "

 

از خط به جای مانده بر گردن من
تا خیره شدن به دکمه ی پیراهن
از مصرع تلخ بعد تو می ترسم
رفتن رفتن رفتن رفتن رفتن ...

 


 

تقدیمیه: تقدیم به مسئول جمع آوری بقایای لاشه ی حیوانات له شده در سطح اتوبان ها و جاده ها.

اضافه کاری: برگرد، واسه هردومون بانو / این حجم تنهایی خطرناکه ...

نیازمندی ها: به یک جفت چشم نگران، جهت بدرقه ی هر روزه ی اینجانب، نیازمندیم. (با حقوق مکفی و بیمه )

اعترافات: من گواهی نامه ی رانندگی ندارم.

 

 


رفت توی : شعرها
+      علی كافه چي  | 

"منظور بزرگ علوی،چشم های تو بود."

 

یک  مجرم دلتنگ فراموش شده
زندانی چشم های "بانو"ش شده
از درد شکنجه های زندان بان اش
افتاده کنار عکس، بی هو  ش .. .

 


 

تقدیمیه: تقدیم به کارکنان ستاد برف روبی منطقه 20 شهرداری تهران.

اضافه کاری: دلتنگ شراب سرخ لب های توام ...

بیش فعالی: خوردم قسمی که از تو دل برگیرم/ سوگندِ دروغ می دهد بر بادم...

نیازمندی ها: به یک نفر نیازمندیم.


رفت توی : شعرها
+      علی كافه چي  | 

" ممنوعیت فروش سیگار در کیوسک های روزنامه فروشی "

 

تصویر یک مرد به شدت خسته ی تنها
مردی که با خود حرف می زد در خیابان ها

مغلوب جنگ خاطرات کهنه اش می شد 
هی خیره می شد سمت میدانی که در آنجا ...

آهی کشید و چشم ها را بست و بعد از آن
پیچید سمت راه نامعلوم ناپیدا

از صادقیه تا ونک، از مولوی تا شوش
می کُشت زیر پای خود غم های تهران را

آلوده ی سیگار های بهمن اش می شد
هی زنگ می زد توی گوشش حرف آدم ها:


- "یه دختر شاسی بلند دیدم همین الان"
-" فرزانه ریخته روی هم با شوهر مینا  "

-" بدبختیامون مال تحریم های  آمریکاست "
- "می گن فلانی مُرده دیشب نه ؟
- برو بابا! "

-"باید که این افغانیا رو بندازن بیرون"
-"باید که آویزون کنن آخوندا رو از پا"

-" عکسای این بازیگره ... گلشیفته رو دیدی ؟"
- " دیشب تو پارتی لب گرفتم از لب پویا "

در بین این وهم سیاه و چرک هول انگیز
 کم کم فرو می رفت در مغز سرش، سرما

حجم صدایی آشنا توی سرش پیچید:
- من دوستت دارم همیشه، تا ابد، اما ...

وقتی به خود آمد که فریادی به او می گفت :
مشتی کجایی؟ عاشقی ؟ هو ... با توام آقااا!

مربع

 یک خط ترمز ، خط خون ، با چند تا سکه
تیتر یک روزنامه ی همشهری فردا :

"در آخرین ساعات دیشب ناگهان رخ داد :
مرگ عجیب و دل خراش شاعری تنها ..."

 

 


تقدیمیه: تقدیم به مسئول تعویض ملحفه ی تخت های بخش عفونی بیمارستان.

اضافه کاری: بعد از مدت ها ...شعر...اما اون چیزی  که می خواستم نشد.

بیش فعالی: دی ماه بود...توی قطاری که بعد تو ...

نیازمندی ها: به یک دختر دم بخت با جهازی شامل یک کتابخانه ی بزرگ، همراه با چند صد جلد کتاب،جهت ازدواج نیازمندیم. ( تماس تا 10 سال )

عرض ارادت: من عاشق رسول الله هستم .

 


رفت توی : شعرها
+      علی كافه چي  | 

توی ذهنت دنیا چه شکلیه ؟

 

(روز- داخلی- آسایشگاه بیماران روانی)


(یک تخت در وسط اتاق قرار دارد. نور از پنجره ی مشرف به اتاق، روی تخت تابیده و قسمتی از آن را در بر گرفته است. مرد، لبه ی تخت نشسته است و آرام و ساکت به پنجره خیره است .دوربین ابتدا از بالا، یک نمای لانگ شات از مرد می گیرد.
با صدای باز و بسته شدن در، پرستار وارد اتاق می شود. دوربین همراه با گام های او وارد اتاق می شود و هنگامی که پرستار کنار تخت ایستاد، دوربین بالا می آید و روی صورت او متوقف می شود.)

پرستار ( با لبخند ) : خب ... دیگه استراحت بسه ...باید تمرین کنیم ... امروز دیگه باید بتونی حضرت آقاااا!

(مرد  بی توجه به پرستار همچنان به بیرون خیره است .)

پرستار : خیلی زشته که آدم وقتی یکی داره باهاش حرف می زنه بهش توجه نکنه ها !

(مرد بی حوصله روی تخت دراز می کشد.)

پرستار: می دونی الان چند وقته حرف نزدی ؟ من هر روز هر روز میام اینجا که دو کلوم از دهنت بکشم بیرون و آخرشم دست از پا دراز تر بر می گردم . به خدا اگه حرف نزنی فکر می کنن من کارم و بلد نیستم و یه وقت دیدی اخراجم کردن. تو هیچی ت نیست. خودتم خوب می دونی که هیچی ت نیست. این فیلما رو در میاری که چی ؟ که بگی خیلی مظلومی ؟ خیلی بیچاره ای ؟ خیلی بهت ظلم شده ؟ که دلمون برات بسوزه و بگیم : آخی ...طفلی ؟ آره ؟ یا شایدم اینجا برات بد نیست ...نون و آبت رو می دن و هر روز هم که من یا همکارام میایم و دو ساعت باهات لاس می زنیم و می ریم. سرگرمی خوبیه نه ؟ الانم حتما داری تو دلت کلی  بهمون می خندی. ببین با این ادا اطفارا هیچ چیز عوض نمیشه . دختره الان هیچی نباشه شکم دومش رو حامله س . اون وقت تو، خودت و حبس کردی تو این خراب شده و تارک دنیا شدی. الان مثلن خیلی عاشقی ؟ خیلی مجنونی ؟ دمت گرمه ؟ آقاجون...برادر من... اخوی... لیلی ت رفت ! الان داره با شوهرش و دخترش پیتزا مخلوطش رو می خوره و هر هر می خنده به ریش تویی که ...استغفرالله... بابا جون! دوستت نداشت. زور که نیس. مگه تو هر کی رو دوست داری و جونت براش در میره ، اونم باید همینجوری باشه ؟ رفته دنبال زندگی ش و گمونم اصلن یادش نیاد که " تو" یی وجود داشته. بیچاره اون مادرت که هر روز میاد اینجا و نا امید بر می گرده...آخه عزیز من! دوره ی این حرفا سر اومده . الان کی رو دیدی که اینجوری که تو می کنی بکنه ؟ عشق واسه تو کتاباست . به خدا اگه به من بود که هرچی کتاب حافظ و سعدیه رو جمع می کردم و می ریختم رو هم و یه فندک خرج شون می کردم. ملت همینا رو می خونن که مثه تو دیوونه میشن. عشق کجا بوده ؟ خسته شده بودی از بالش، دلت خواست یه دونه خوشگل ترش رو بغل کنی، فیل ت یاد هندستون کرد. بعدشم...تخمش رو که ملخ نخورده .اوووووهه! انقد دختر خوب هست که بخوان زنت بشن. که عاشق شون شی. پاشو به زندگی ت برس . سرت رو گرم کن...برو سر کار ...ازدواج کن...مگه چند سالته ؟

(چشمان مرد بسته است  و با حرف های پرستار انگشت سبابه اش می پرد. پرستار به سمت پنجره می رود و پشت به تخت، در حالی که دست هایش در جیب یونیفرم اش است به بیرون نگاه می کند.چند لحظه سکوت برقرار می شود.)

پرستار ( با صدای آرام ) : مامانت عکسش رو بهم نشون داد...یعنی خودمون خواستیم نشون بده...گفتیم شاید تو روند درمان بتونه کمک مون کنه. خودم هم یکی دو بار رفتم دم خونه ش و بهش گفتم بیاد بهت سر بزنه. بهش گفتم به چه حال و روزی افتادی. ولی خب...

(پرستار بر می گردد به سمت مرد. بالای سرش می ایستد)

پرستار : می شنوی حرفام و ؟ می گم بهش گفته م که اینجایی. ولی نیومد. خب به نظرت این یعنی چی؟ به خدا یه روز به خودت نگاه می کنی و میگی : اااااه عجب خری بودم ... به خودت تف و لعنت می کنی که چرا بهترین دوران زندگی ت رو حروم فکر این دختره و این آسایشگاه کردی. تو فقط یه بار زندگی می کنی...این و بفهم...دیگه فرصتی نیست که بخوای قشنگیای دنیا رو ببینی..بلند شو و دست بردار ازین مسخره بازیا...

( پرستار ، نا امید آهی می کشد و  به سمت در می رود. دوربین روی صورت مرد زوم می کند. چشم های مرد همچنان بسته است)

مرد : به نظرت اگه بچه ی دومش پسر باشه ، اسم من و میذاره روش ؟

 


 

تقدیمیه : تقدیم به مسئول تفکیک و جدا سازی جوجه های نر از جوجه های ماده در مرغداری ها.

اضافه کاری : وقتی به خط تلخ پایان می رسی تنها  /  باید مدال مرگ بر گردن بیاویزی...

بیش فعالی : فوبیای این روز هام " معمولی شدن " است...

خود زنی : فرق این نوشته ها با نوشته های قبلی در این است که نسبت به قبل، چرت و پرت گفتن هایم طولانی تر شده !

نیازمندی ها : به یک  بلیط یکطرفه ی پرواز چارتر به مقصد مالزی نیازمندیم. ( فوری )

+      علی كافه چي  | 

آثار ما تأخر