Image and video hosting by TinyPic کـــــافـــه تنهــایـــى

کـــــافـــه تنهــایـــى

" ایران هم داعش دارد "

 

 

دورباعی.. :

 

با اینکه گل صورت ماهت خشکید
زیبا هستی هنوز هم بی تردید
بانوی گلم ! نترس ، این یک شوخی است
دعوت شده ای به چالش سطل اسید...


پاییز شد و دوباره باران بارید
ثابت شده این قضیه در علم جدید
وقتی که هوای شهرتان آلوده است
 بی فاصله می بارد، باران اسید...


تقدیمیه : تقدیم به مدیر عامل محترم شرکت اسید سازان اصفهان.
اضافه کاری : معمولا سعی می کنم وارد اینگونه مسائل نشم ...اما این موضوع فرق داشت .
نیازمندی ها : به یک " مرد " نیازمندیم. ( جهت نمایش در موزه حفظ آثار ملی )

عرض ارادت : السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک...
بیش فعالی : دوباره بوی محرم رسیده... می شنوی ؟


دوخته شد به: شعرها
+      علی كافه چي  | 

" وقتی همه خوابند "

 

مشرکم! بت پرست ملعونی ، که دلم خواسته هُبل کنم ات
بعدِ شرک نهان خود باید، به خدای خودم بدل کنم ات

گونه های تو مسئله دارد، شکل فهمیدن اش کمی سخت است
باید از راه حل آخر عشق ، مثل فرمول بوسه حل کنم ات

مثلن فکر کن که خیره شدم ، به تو و شانه کردن موهات
و زمانی که تو حواست نیست ، ناگهان ...بی هوا بغل کنم ات

 شهد اعلای جاری از لب هات ، مدتی قوت غالبم شده است
نظرت چیست از همین فردا، وارد صنعت عسل کنم ات !؟

 گیسوان قصیده ای داری، خنده های تو مثنوی ، بانو !
تن تو شعر نو ! اجازه بده ، بسرایم تو را ، غزل کنم ات...

 


تقدیمیه : تقدیم به کسی که خودش می داند...
اضافه کاری :‌ آنقدر ها هم احترام دوست واجب نیست ... جای " شما "‌ گهگاه من را " تو " خطابم کن...
بیش فعالی : خواب دیدم که عاشقم هستی...
نیاز مندی ها :‌ به یک خانم مسلط به "مچاله شدن توی آغوش" نیازمندیم. ( ترجیحا در هوای سرد )

 


دوخته شد به: شعرها
+      علی كافه چي  | 

" روز سوم "

 

 

جنگ بود. شهری سوخته... بوی کز دادن موی دختری می آمد. یا آب شدن گوله ای در مغز پسری.

هیچ جنبنده ای به جز سرباز هایی با پوتین های براق مشکی و تفنگ هایی بزرگ در شهر نبود. فکر کنم که آخرین شهروند باقی مانده ی شهری بودم که روزی کنار خیابان هایش منتظر تاکسی بودم تا زود تر به تو برسم.

باید فرار می کردم. نیم خیز شده بودم. از لابلای شمشاد های باقی مانده عبور می کردم. یکدفعه سربازی نگاهش روی من ثابت شد. عرق سرد از پشت گردنم لغزید. توی چشم هایم خیره شده بود. از همان فاصله ی دور می توانستم رنگ چشم هایش را تشخیص بدهم. طوسی بود. طوسی تیره. البته مطمئن نیستم که واقعا چشم هاش طوسی تیره بود یا من دوست داشتم چشم هایش را طوسی تیره ببینم. مردمک چشم هاش می لرزید. مثل دو مجسمه ی کلاسیک قرن هجدهم میلادی به هم دیگر خیره بودیم. نمی توانستم جم بخورم. با نگاهش مسحورم کرده بود. ناراحت نشو! اما بعد از تو، این اولین نفری بود که با چشم هایش خشکم می کرد. دوست داشتم که آرام آرام - طوری که بقیه ی سرباز ها نفهمند - به طرفم حرکت کند. دوست داشتم بیاید و قمقمه اش را روی لبم بگذارد و بعد از اینکه لبخند زد، فراری ام بدهد. توی همین خیالات بودم که فریاد زد.به خودم آمدم. زبانش را نفهمیدم. اصلن نمی دانستم اهل کدام کشور است و برای چه به شهر ما حمله کرده اند. ته دلم لرزید. رنگم پرید. لبخند زشتی زد. لبخندش بیشتر ترساندم. لبخندش با آن چیزی که در همان چند لحظه خیره گی از او توی ذهنم ساخته بودم زمین تا آسمان فرق داشت. شاید اگر او را سربازی مهربان تصور نکرده بودم کمتر می ترسیدم. همیشه همینطوری است. آدم وقتی آن چیزی که برایش اتفاق می افتد با آن چیزی که تصور می کرده فرق کند، بیشتر می ترسد. فرار کردم ... با چند سرباز دنبالم دویدند... همین طور که می دویدم به این فکر می کردم که غنیمت خوبی می توانم برای جشن امشب شان باشم. به غیرتت بر نخورد... اما خودم را می دیدم که وسط اتاق یکی از همین خانه های ویران شده، روی یک پتوی ترکش خورده که گوش پلنگ اش سوخته، به پشت دراز کشیدم، و سرباز ها به صف شدند که رُسم را بکشند. همان که چشم هایش طوسی است هم حتما با این بهانه که زود تر از بقیه من را دیده ، اول از همه شروع می کرد. و بعد با یک مناعت طبع خاصی، مثل شیری که بعد از سیر شدن، باقی لاشه ی آهو را می گذارد برای کفتار ها، من را رها می کرد و می رفت که سیگارش را بکشد.
راستش را بخواهی از این خیالات خنده ام هم گرفته بود.

نمی دانستم به کجا فرار می کنم. ترجیح می دادم خسته شان کنم تا با یک تیر خلاص، خلاصم کنند. کوچه ها را یکی یکی می گشتم. به دنبال کسی که نجاتم بدهد. نمی دانم چرا آن لحظه اصلن " تو " توی ذهنم نبودی. اصلن انگار برایم وجود نداشتی. حتما به خاطر ترس بوده. آدم وقتی می ترسد از قابلیت بیشتری برای پست شدن برخوردار است.

سرباز ها فریاد می زدند. حتما داشتند ایست می دادند. یا به یادم می آوردند که هیچ راه فراری نیست.

توی یک کوچه پیچیدم. در ِ یک خانه که تقریبا سالم بود، باز بود. آخرین امید رهایی! حد اقل می خواستم که اینطور تصور کنم. خزیدم توی خانه. در را پشت سرم بستم. صدای گام های سرباز ها که قطع شد چشمانم را بستم. نفس راحتی کشیدم.لبخند زدم...

شاید اگر در همان لحظه که من عرق کرده بودم، بی هوا من را توی آغوشت نمی کشیدی ، انتهای این خواب جور دیگری رقم می خورد...


 

تقدیمیه : تقدیم به مسئول خالی کردن نمونه های آزمایش ادرار توی دستشویی.
اضافه کاری : شعرم نمی آید ولی بدجور دلتنگم...
نیازمندی ها : به یک جفت لب آغشته به رژ قرمز، جهت چسباندن به گردن نیازمندیم. (ترجیحا خانم مجرد)

 

+      علی كافه چي  | 

" داری یه پنجاه تومن به من قرض بدی ؟ "

 

 

آفتاب تیز می تابد. از پنجره ی لک دار عبور می کند . هر تلاشی برای در امان ماندن از نوک بُرنده ی گرما , بی فایده است.زیر بغلم خیس شده و عرق از پشت کمرم شره می کند. حسی لزجی همراه با خجالت گلویم را می گیرد و سعی می کنم خودم را جمع و جور کنم. اتوبوس پشت چراغ قرمز میدان صادقیه ایستاده است. خیلی می تواند دردناک باشد که هر روز از جایی عبور کنی که آخرین بار, دختری را بوسیده ای. باید خودم را سرگرم کنم . باید حواسم را پرت کنم .

چشم می دوزم به قسمت بانوان. جوری که معلوم نباشد آدم چشم چرانی هستم , جوری که " هیز " بودنم به چشم نیاید چاک جلوی مانتوی دختری که بد نشسته است را دید می زنم. نگاهم که می کند , چشم هایم دوباره می پرد به خیابان.

 مثل گوسفندی که به پهلو خوابیده و دارد از گوشه ی چشم, سیبیل های ناهماهنگ قصاب را نگاه می کند تا کارد سلاخی اش را توی خر خره اش فرو کند, به پاساژی  خیره می شوم که قرار بود لباس دخترمان را از آن جا بخریم.دختری که قرار بود لب هایش شبیه من باشد , چشم هایش شبیه او. 

به این فکر می کنم که همین حالا , وقتی که من دارم آخرین دست و پاهایم را می زنم که بتوانم از چنگ قصاب فرار کنم, توی سواحل آرژانتین ,مردی با مایوی گل گلی که دوست دخترش برایش انتخاب کرده , دارد مشروبش را سر می کشد و آروغش را می زند و به این فکر می کند که دیشب س.ک.س موفقی داشته است.

از این خیالات خسته ام , از این رنج مکرر ... دوست داشتم همین حالا که محسن نامجو دارد توی گوشم عر عر می کند, پیامبر ناشناس شماری سی و نه هزار و ششصدو بیست و هفتم , که نامش در هیچ کجای تاریخ نیست و به طرز وحشتناکی فراموش شده است از سقف اتوبوس فرو بیاید و من را بشارت بدهد به روز های خوب...

ترمز اتوبوس, من را به من باز می گرداند. محسن نامجو توی گوشم داد می زند : "خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت ..."


تقدیمیه : تقدیم به ساکنین جنوب سوریه که یک روز که از خواب بیدار می شوند, متوجه می شوند "سر" ندارند.

اضافه کاری : " لقد خلقنا الانسان فی کبد " را توی چشمم کرده است خدا.

بیش فعالی: دلم گرفته, کمی التیام می خواهم ...

خود آزاری : به زودی در این مکان شعر نصب می شود.

عرض ارادت : السلام علیک یا پاییز...

 

 

+      علی كافه چي  | 

" خرده خیالات زن و شوهری "

 

 

 

(روز - داخلی - ایستگاه مترو )

زن و مرد روی صندلی های ایستگاه نشسته اند و چند ثانیه یک بار به تابلوی حرکت قطار ها نگاه می کنند.

- زن : همه چی مون به همه چی مون میاد, اون از اون بالا که ترافیک و شلوغی خفه ت می کنه , این هم از اینجا که ملت دارن هم دیگه رو پاره می کنن .

(مرد،  بی توجه به حرف های زن، به مردی که روی سکوی روبرویی نشسته است نگاه می کند. )

- زن : خسته شدم ازین تهرون علی , کاش بشه بریم نیشابور , پیش مامان بابام , دلم لک زه واسه خیابون خیام , اصلن همونجا بمونیم , تو هم یه جا کار پیدا می کنی و با کم و زیادش می سازیم , هوم ؟

مرد (با لحنی سرد) : نمیشه عزیز من , نمیشه ,من همه ی کار و زندگیم , خونواده م , موقعیت هام , خاطره هام , بالا و پایین شدن هام , بدبختی کشیدن هام , خوشی هام , تو همین خراب شده ست , نمی تونم ازین جا برم , وگرنه اگه قرار به رفتن بود , چرا نیشابور ؟ می رفتیم یه روستایی که دست هیشکی بهمون نرسه , دو تایی می زدیم تو سر و کله ی هم و زندگی می کردیم .

- زن : هوووم... مثلن من بعد از ظهرا تو ایوون سفره پهن می کردم , با چایی داغ و نون تازه و پنیر محلی , بعد یه نسیم یواش هم میومد و می پیچید تو موهام و کلی حرف می زدم و لقمه می گرفتم برات , تو هم برام شعر می خوندی...  آخ که چقد دلم اینجور زندگی می خواد علی ...

مرد ( بی حوصله ) : پس چرا نمیاد این قطار لعنتی ؟

زن ( با ذوق زدگی ) : علی ؟ میای دلمون رو بزنیم به دریا و بریم ؟

مرد ( با خنده ای آرام ) :می دونی چیه ؟ آدم یه وقتایی تو زندگی ش گیر میکنه , هر چی هم زور می زنه جلو نمیره , مثلن فکر کن که لباست مونده لای در قطار مترو , اونم حرکت می کنه و تو هم باهاش کشیده می شی , صورتت می سابه به دیواره های تونل و کم کم رنده می شی , قطاره هم دیگه نگه نمی داره که بخوای رها شی ... مجبوری تو اون سیاهی هی بری و بری و بری تا پودر بشی .... اونوقت می دونی بدی ماجرا کجاس ؟ اینکه آدمای توی قطار هیچ کاری از دستشون بر نمیاد که برات بکنن ... تو بهترین حالت - اگه ازت فیلم نگیرن- برات طلب مغفرت می کنن ...

زن ( با قیافه ای جمع شده ) : اه ... علی ... این حرفا چیه می زنی ؟ حالم به هم خورد ...

مرد : بلند شو بریم ... قطار اومد ...


تقدیمیه : تقدیم به همه ی زوج های خوشبخت که نمی توانند درد های توی دلشان را به هم بگویند.

اضافه کاری : ذهنم یخ زده , رو آوردم به چرت و پرت نویسی .

بیش فعالی : زخم ناسور کهنه ای در دل , غده هایی درون سر دارم ...

نیاز مندی ها: به یک قوطی حاوی هوای دونفره ,جهت استنشاق در مواقع مقتضی , نیازمندیم.(ترجیحا هوای حد فاصل پارک ساعی تا میدان ولیعصر)

عرض ارادت ویژه : السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی(ع)

 

 

+      علی كافه چي  | 

"چه کسی شعر های مرا جا به جا کرد ؟"

توی گرمای نیمه ی مرداد
بین این خاطرات طاقت سوز
من به تو فکر می کنم هر شب
من به تو فکر می کنم هر روز

" یاد آن روز های داغی که
توی آغوش گرم من بودی
با عرق های لای سینه ت .. آه..
عاشق حس شرم من بودی ...

من تمام تو را بغل کردم
تو به لب های من گره خوردی
دست بردم به لاخ موهایت
ناگهان روی دست من مردی...

خیره در چشم های بی تاب ات
می سپردم تو را به خواهش ها
اولین فاتح تن ات بودم
اولین کاشف نوازش ها ... "
.
.

بس کن این شعر هرزه را ! بس کن
شاعر بی حیای سرخورده!
آن کسی را که عاشقش بودی
به خدا توی خاطرت مرده

برنمی گردد  و نمی آید
چشم ها را به در ندوز احمق!
دست در دست دیگری داده
گریه کن , بغض کن , بسوز احمق !

عشق تو از ازل حماقت بود
یک رمانس ضعیف یک طرفه
شاعر  شعر های پیزوری
از تو می خواهم عاجزانه ؛ خفه !




تقدیمیه : تقدیم به ابن سیرین که توان تعبیر خواب های پریشان من را نداشت ...

اضافه کاری : الا به " بوسه های تو " تطمئن القلوب...

بیش فعالی : بعضی از احساساتی که آن را عاشقی می نامیم , تنها سوء تفاهمی است , که سال ها بعد به آن پی خواهیم برد ...

خودآزاری : می توانست این شعر بلند تر باشد , اگر حوصله ام بیشتر از 15 دقیقه بود !

نیاز مندی ها : به یک نفر که حالش خوب باشد جهت تشریح کردن این حالت برای جماعتی خسته , نیازمندیم.( تماس تا یک سال )


دوخته شد به: شعرها
+      علی كافه چي  | 

" لرزیدن تن کافکا توی قبر "

 

 

اگر خروس را به داشتن غیرت ،‌اسب را به داشتن نجابت ،‌قو را صاحب شکوه و زیبایی ، شتر را مظهر کینه و سگ را به وفاداری بشناسیم ، بی شک سوسک ها نماد تنهایی اند. توی تاریکی خودشان می لولند، از کنار دیوار راه می روند به دنبال جاهای تاریک و سردند،‌گاهی آرام و گاهی تند ،‌گاهی می ایستند و به دور و بر نگاه می کنند، شاخک هایشان مسیر خلوت تر را پیدا می کند و به راه ادامه می دهند.

معلوم نیست چه می خورند ،‌چه می گویند یا حتی کجا می روند، هیچ کس از کار آنها سر در نمی آورد.

این وسط آدم هایی هم هستند که همیشه مزاحم اند و همیشه چیزی در دست دارند برای کوبیدن توی سر سوسک ها. همیشه این موجودات برایشان غیر قابل تحمل ،چندش آور و گاهی هم ترسناک اند.

به نظرم سوسک ها باید مسخ شده ی انسانی تنها بوده باشند ،‌که یک صبح پاییزی ،‌وقتی از خواب بیدار شده ،‌و سعی داشته که خمیازه اش را مهار کند ،‌ابتدا شکمش را خارانده ،‌فحشی نثار دنیا کرده ،‌و بعد ،‌وقتی از جا برخاسته تا جوش های صورتش را توی آینه بترکاند ، خودش را در هیئت سوسکی دیده که زیاد هم زشت به نظر نمی رسد. اینکه چگونه این موجود نوپا جفتی برای خود پیدا و تولید مثل کرده هنوز مشخص نیست. اما حتما در یک صبح دیگر پاییزی دانشمندان کشف خواهند کرد که سوسک ها خود القا هستند و برای تولید مثل نیازی به جفت ندارند که این نظریه شباهت دیگر سوسک ها با انسان های تنها را برملا خواهد کرد ...
فکر می کنم سوسکی 115 کیلویی هستم که هیچ کس جرئت ندارد با دمپایی جلو بسته ی قهوه ای ، از حیز انتفاع ساقطم کند ...


 تقدیمیه : تقدیم به تمام کسانی که به ترک دیوار هم می خندند..

اضافه کاری : این متن هیچ ربطی به کتاب " مسخ "‌نداشت . من از آن کتاب فقط "‌گری گوری سامسا"‌یش یادم مانده !

بیش فعالی : "یک روز دلت برایم تنگ می شود " جمله ی احمقانه ایست که حتی برای یک لحظه  هم , آدم را آرام نمی کند...

خود آزاری : هیس... می خواهم ببوسمت ...

نیازمندی ها : به یک الاغ جهت کمک در حمل بار سنگین " بودن " نیازمندیم . ( دارای دندان های سالم , جوان )

+      علی كافه چي  | 

" اصحاب اشک "

من در ساعت 4 صبح یکی از روز های پاییزی هزار سال قبل عاشقت شده بودم و برایت گریه کرده بودم . همان وقتی که نام تو را خوانده بودم و ناخودآگاه گریه ام گرفته بود . دلیلش را نمی دانم . شاید به خاطر نامت بود . شاید به خاطر چشم هایت . به خاطر خنده هایت... نمی دانم ... اما هرچه بود خوب یادم می آید که برایت گریه کرده بودم ...آن سال ها " گریه کردن " به زن یا مرد بودن بستگی نداشت . آنجا آزادی بود , هر کس , هر قدر که می خواست می توانست گریه کند. " مرد باید سنگ زیرین آسیاب باشد " را مردم امروزی از خودشان درآورده اند . آن وقت ها مرد ها می توانستنند بشکنند . می توانستند خسته شوند . هوار بکشند , کم بیاورند , کلافه شوند , بغض کنند و بعد  سرشان را روی پای معشوقه هاشان بگذارند و آرام گریه کنند . انقدر گریه کنند تا خوابشان ببرد .
من هزار سال پیش برایت گریه کرده بودم و روی پای تو , وقتی دست هایت لای موهایم می لغزید , خوابم برده بود...
من عاشقت شده بودم و برایت گریه کرده بودم . تو اما می خندیدی . انگار همین دیروز بود ... تو می خندیدی . انگار خبری ترسناک را شنیده بودی و از اتفاقی که قرار است بیافتد با خبر بودی . تو به گریه های من می خندیدی , و فکر می کردی که اگر من هم از اتفاقی که قرار است بیافتد باخبر شوم , حتما خواهم خندید ...
من اما از اتفاق باخبر نبودم ... من از هیچ چیز با خبر نبودم ... من دو دقیقه قبل از زلزله بودم و تو ده سال پس از ویرانی ... من گریه می کردم ...من عاشقت شده بودم و روی پاهایت آنقدر گریه کرده بودم تا خوابم برده بود.

 

حالا که بیدار شدم سکه ها از رواج افتاده , کافه های دونفره مان را خراب کردند , جای خیابان ها تغییر کرده , آن نیمکت همیشگی را از همان پارک همیشگی برداشته اند , برف نمی بارد , ایستگاه های مترو متروکه شده اند و همه - مانند تو - به من میخندند ... هزار سال گذشته و هنوز گریه می کنم ... هزار سال گذشته و هنوز می خندی ...


تقدیمیه : تقدیم به مردانی که محکوم اند به گریه نکردن ...

اضافه کاری : احساس مردی را دارم که نامش به عنوان کوتاه قد ترین مرد دنیا , در کتاب رکورد های گینس ثبت شده است ...

نیازمندی ها : به یک نفر نیروی خدماتی جهت شست و شوی مغزی اینجانب ,  نیازمندیم .( ترجیحا تحصیل کرده )

+      علی كافه چي  | 

"‌ چشم ها بیشتر از زبان ها حرف می زنند "

 

 

می کند با قلب هر دلداده، بازی ها نگاه
حرف ها دارد به هر جنبیدن اش با ما نگاه

چشم های قهوه ای داری ! خودم فهمیده ام
می پرانی خواب را از چشم هایم با نگاه

چند روزی می شود حس می کنم شاعر ترم
از همان روزی که کردی با دلت من را نگاه

تا نگاهم می کنی یک جور دیگر می شوم
یک نگاه تو شرف دارد به یکصد تا نگاه !

با نفس های مسیحا نسبتی داری شما ؟
کور، بینا می شود تا می کنی هر جا نگاه

×××

نقش ابرو ها و لب ها جای خود ،

در صورتت
داستانش فرق دارد اندکی اما نگاه ...

 


تقدیمیه :‌تقدیم به کسی که باعث شد زبانم باز شود بعد از دو ماه .

اضافه کاری :‌نمی دونم این چندمین شعری بود که تو BRT  گفتم !

بیش فعالی :‌ خدایا ! فقط یه باد ،‌نه!‌یه نسیم ،نه ! یه فوت فقط ! گرمه خیلی !

نیاز مندی ها :‌ یک تخت دو نفره ،‌ چوبی ،‌ در حد نو - فقط چند شب شاهد هماغوشی زوجی جوان بوده- به علت ناتوانی در تحمل بار سنگین خاطرات ،به فروش می رسد. زیر قیمت ،‌فوری ...

 

 


دوخته شد به: شعرها
+      علی كافه چي  | 

" خود کشی "

بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیوبیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو یو بیو بیو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو ...پراید راه رو باز کن , برو کنار آقا بی بو بی بو بی بو ....

 


تقدیمیه : تقدیم به هیچ کس.

اضافه کاری : اصلن فراموشش کن آن لب های خونین را ...

بیش فعالی : من در فیس بوک 

نیازمندی ها : به یک هم تختی نیازمندیم .بدون پول پیش و اجاره ( ترجیحا دارای آغوش گرم و عطر خوش ) تماس 24 تا 8 صبح .

 

+      علی كافه چي  | 

مطالب قدیمی‌تر