Image and video hosting by TinyPic کـــــافـــه تنهــایـــى

کـــــافـــه تنهــایـــى

عزیزم ! من پوک نیستم !

از خانه که بیرون می زنم بیشتر از چهار پنج نفر  را توی خیابان نمی بینم. ساعت 4 صبح است و کمی سرد. دیشب را نخوبیده ام و تا صبح با خودم کلنجار رفتم و آخرش هم مغلوب شدم. مغلوب خودم. معمولا در روز چندین بار از خودم می بازم. مثل پیرمرد تنهایی که از هم صحبتی با دیگر پیر مرد های توی پارک، که همه شان با یک ولع عجیبی راجع به دوران جوانی شان حرف می زنند که انگار خیلی کشف بزرگی کرده اند که توانسته اند 60 سال زود تر از نسل امروز به دنیا بیایند، خسته شده و دیگر حرف جدیدی برای گفتن ندارد و ترجیح می دهد توی تراس خانه اش با خودش شطرنج بازی کند و برای اینکه بتواند خودش را قانع کند که کار مسخره ای نمی کند، هر از چند گاهی از خودش می بازد. با همه ی این تفاسیر حداقل توانستم کتاب نیمه تمامی را تمام کنم.

پاکت سیگار را در میاورم و آخرین گلوله ای را که گوشه ی خشاب، خودش را پنهان کرده بیرون می کشم و خشابم را بدون اینکه مچاله کنم توی سطل می اندازم. برای پاکت سیگار احترام خاصی قائلم.شکل استوار و ایستاده ای دارد که در عین حال زیبا و اتو کشیده است. با یک حالت شق و رق، شبیه بازنشسته های ارتشی دوران اعلی حضرت!

سیگار را با یک ژست خاصی شبیه به "جان وین " توی فیلم های وسترن گوشه ی لبم می گذارم و کله ی صبحی برای خودم مسخره بازی در می آورم. دستم را به جست و جوی فندک توی جیبم می برم و خیلی زود می فهمم که این تیاتر یک نفره، به دستان پر برکت مادرم که همیشه مثل ارشاد، ممیزی هایش را توی چشمم فرو می کند به باد فنا رفته است. این هزارمین بار است که فندکم را از توی جیبم بر می دارد. فکر کنم تا چند سال دیگر یکی از بزرگترین کلکسیونر های فندک های پیزوری هزار تومنی باشد. 

خودم را لعنت می کنم که چرا پاکت را دور انداخته ام. به ناچار سیگار را لای کیف پولم می گذارم و مطمئنم که تا وقتی که به اولین آتیش ممکن برسم, آنقدر له و لورده شده که رغبت نکنم لب هایم را روی لب هایش بلغزانم! 

اما به ایستگاه BRT نرسیده مردی را می بینم که دارد سیگار می کشد. رستگاری در چهار و بیست و سه دقیقه ی صبح ! با یک موسیقی متن حماسی به طوری که توی ذهنم صحنه هم آهسته شده به سویش به پرواز در می آیم و با یک لحن جنتلمنانه می گویم : " عذر می خوام فندک خدمت تون هست ؟ "  همیشه اینجور وقت ها طرف مقابل به طوری که انگار دارد کلیه اش را به من "هبه" می کند، با یک سخاوت حاتم طایی وار فندکش را جلوی صورتم می گیرد و خودش سیگارم را آتش می زند. من هم با نوک انگشت روی دستش می زنم. البته هیچ وقت معنی این کار را نفهمیدم اما چون همه انجام می دهند حکما حکمتی دارد.

توی اتوبوس، به تاریخ نگار ساعتم که نگاه می کنم می فهمم امروز آخرین روز پاییز است. ذهنم پی این می رود که چرا سه ماه پاییز همیشه از سه ماه تابستان کوتاه تر است. 

پاییز همیشه برایم شبیه مرد قد بلندی است با صورت لاغر و کشیده و گونه های برآمده ، با موهای مشکی که رو ی شقیقه هایش سفید شده، که یک بارانی سرمه ای بلند پوشیده و  حالا حتما این مرد خوش پوش دارد به ساعتش نگاه می کند که سر وقت جایش را بدهد به زمستان. پیرمرد خمیده ای که کلاه شاپو به سر دارد و یک تعلیمی منبت کاری شده به دست. با یک پالتوی شیری رنگ و شلواری که خط اتویش خربزه پاره می کند و  آرام سر پایینی خیابان را گز می کند.

فکر می کنم که روز آخر پاییز چقدر شاعرانه است. به نظرم اگر کسی بخواهد سرش را بگذارد و بمیرد، امروز بهترین روز برای این کار است. یک جور فلسفه ی گس متجددانه ای دارد. یک جور روشنفکری حل شده ته لیوان ذهن. مثل مزه ی میکس خرمالو و آب کرفس که بی نهایت خاص و تلخ مزه باید باشد. اما انقدر با کلاس هست که کسی نتواند در مورد خوردنش سرزنشت کند.

اگر دست خودم بود همین امروز حوالی ساعت سه بعد از ظهر، درست وقتی که همه ناهار خورده اند و آروغ شان را زده اند و جلوی "جم تی وی" پهن شده اند تا آخرین لگد های عشقی ای را که بازیگران فیلم به هم می زنند رصد کنند، می مردم. هم کار متفاوتی است و هم عمیق است و هم می توانی چشم هایت را ریز کنی و پووووف کنی و با خودت از این که آدم لمپنی نیستی لذت ببری.

فقط بدی اش این است که بعد از من ، هیچ زنی نیست که بخواهد با نبودن من، در آستانه ی فصلی سرد  تنها شود ...

 


 

تقدیمیه : تقدیم به پسر خاله ی هم سن و سالم، که بزرگترین دغدغه ی زندگی اش انتخاب استیکر در مراسلات وایبری است!

اضافه کاری : یک سال پیش در چنین روزی بزرگترین خریت زندگی ام را انجام دادم.

نیاز مندی ها : به یک نگهبان جهت نگهبانی از حریم شخصی اینجانب نیازمندیم. ( تمام وقت با بیمه و مزایا و حقوق مکفی) 

عرض اردات 1 : السلام علیک یا رسول الله ( ص )
عرض ارادت 2 : السلام علیک یا حسن ابن علی ( ع )
عرض ارادت 3 : السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ( ع )

 

 

+      علی كافه چي  | 

داداش بلدی ماساژ بدی ؟

 

 

دست هایم را از پشت به هم گره زده ام. داس را روی دوشم انداخته ام و گیوه هایم را ور کشیده ام. خیره به زمین، کوچه های کاهگلی روستایی اطراف اصفهان را قدم می زنم.

مدتی است همراه با پیر مرد مهربان روستا -که آدم سرد و گرم چشیده ایست- کشاورزی می کنم. صبح ها بعد از نماز صبح به صحرا می روم و تا موقع چاشت کار می کنم. بعد از ناهار و چای آتشی، کلاه حصیری را روی صورتم می کشم و چند دقیقه ای استراحت می کنم.بعد از ظهر هم به کار کردن می گذرد.

عصر، هنگام برگشتن توی کوچه می زنم زیر آواز : "مگر نسیم سحر بوی زلف یار من است ...که راحت دل رنجور و بی قرار من است ..."

سیگاری آتش می زنم.

به خانه می رسم . خانه ای کاهگلی که درش را خودم آبی رنگ زده ام و یکی از اتاق هایش را سفید کرده ام و اتاق دیگری را فیروزه ای. حیاط کوچکش یک باغچه دارد که سبزی خوردن در آن کاشته ام. سه گلدان شمعدانی هم دارم.

 

یک پتو،یک بالش، مقداری ظرف، یک عبا، یک سجاده  و حدود هزار جلد کتاب، اندک دارایی من در این خانه است.  و البته یک پیپ اعیانی که موقع کوچ از تهران خریدم .

توی آشپزخانه ام پر است از داروها و عرقیجات گیاهی و دمنوش های متفاوت.

سکوت و تفکر و خاموشی - چیز هایی که سالها به آنها احتیاج داشتم - را اینجا پیدا کرده ام.

بی هیچ دغدغه ای. رها ...رها ...رها ...

تنها وسیله ی ارتباط جمعی من رادیوی پارس سفید کوچکی است که حتما پدرم تا حالا فهمیده است که آن را از توی وسایلش کش رفته ام.

قصد دارم تا آخر عمر همین جا و به همین شیوه زندگی کنم. و اگر قسمت شد دختری را از همین روستا به همسری بگیرم.

حتی به مخیله ام هم نمی رسد که بار دیگر به شهر برگردم. شهری سرگردان، پوچ، مبهوت، کثیف و از همه مهم تر قاتل فطرت بشری...

اینجا زندگی را با مزه ی نان محلی و گورماست تجربه می کنم ...

 

شب ها، همیشه به این جا ها که می رسم خوابم می برد...


تقدیمیه : تقدیم به مادرم که اگر تنها تعلق خاطرم نبود، نوشته های بالا واقعیت داشت.

اضافه کاری : همانا  فرشتگان هنگامی که کسانی را که  ستمکار نفس خویشند قبض روح می کنند، به آنها می گویند: در چه حالی بودید؟  می گویند: ما در زمین مستضعف  و ناتوان بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خداوند وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید؟! پس آنان جایگاه شان جهنم است و آن بد جای بازگشتی است... ( نساء 97 )

بیش فعالی : حالم از اینایی که میان زیر پستت می نویسن : درود هاااا، مانا باشی ، احسنت ، شاد زی و ... به هم می خوره .

نیاز مندی ها : به یک نفر توانمند از نظر جسمی، بلند قد ( حدود 2 متر ) و با وزنی حدود 130 کیلو جهت شکاندن قولنج , نیازمندیم. ( ترجیحا آقا )

 

 

+      علی كافه چي  | 

تا حالا بختک روت افتاده ؟

 

 

گیر افتاده ام در یک خلاء. سیاه چاله ای مابین زمین و آسمان. خلائی درست به اندازه ی بدنم. شبیه لایه ی شفافی که روی تنم کشیده شده باشد و هر روز من را به هر سمتی که دلش بخواهد ببرد. یک روز حوالی خیابان کریمخان.یک روز حوالی خیابان فاطمی. یک بار ولیعصر و یا حتی به سمت دروازه دولت. فکر می کنم رنگ لایه ی شفاف من قرمز کم رنگ باشد. از همان رنگ هایی که نایلون های جلد کتاب دارد. که اگر یک لایه جلد کنیم هیچ نشانی از رنگ قرمزشان معلوم نیست.

از داخل این بادکنک هیچ صدایی واضح نیست. انگار همه چیز روی دور کند است. صداهایی بم و ترسناک و  آدم هایی که تنها رنگ های درهمی هستند وفقط جنسیت شان معلوم است. همه چیز گنگ و نامفهوم و کدر است. نمی توانی فریاد کنی.دست و پا بزنی. هر تلاشی برای پیدا کردن روزنه ای برای نفس کشیدن، بی فایده ست. خسته می شوی...می ایستی ... و دوباره خودت را به جریان هوا  می سپاری...
مثل دوره ی جنینی...کیسه ی آب ...زهدان مادر...

به این فکر می کنم که این قائله به تولد ختم می شود یا سقط؟


تقدیمیه: تقدیم به همکارم که هنگام نوشتن این متن، مدام  " این آخرین باره " ی اِبی را زیر لب می خواند.

اضافه کاری: می برد فکر مرا یکسره آنجا که تویی ... عشق دیوانه ترین دختر دنیا که تویی...

نیازمندی ها: به یک راننده تاکسی "لال" و فاقد هر گونه توانایی درک سیاست و تحلیل جامعه نیازمندیم. (شیفت صبح)

 

 

 

+      علی كافه چي  | 

چیزیم نیست، خوابم میاد

 

 

دائم سکوت می کنی و دم نمی زنی
من لایق شنیدن درد تو نیستم ؟
اصلن بگو که - خانه ات آباد - من مگر
همراه و هم پیاله و مرد تو نیستم ؟

دارد توان من، همه از دست می رود
انگیزه ی نفس زدنم در صدای توست
دلواپسی تلخ مرا بیشتر نکن
من که تمام جان و دلم خنده های توست

حرفی بزن تجسم رویای هر شبم
حرفی بزن که بغض، سر سینه مانده است
من را خیال معجزه ی لب گشودن ات
آواره کرده است و به ابنجا کشانده است

من معنی سکوت تو را ...نه... خودت بگو
از من دلت گرفته که حرف بدی زدم ؟
اصلن گلایه کن وَ کمی فحش هم بده
مُشتی به سینه ام بزن و هی بگو بدم

هی خیره می شوی به من و بغض می کنی
می ترسم از سکوت تو و این نگاه سرد
هی فکر می کنم نکند ؟ نه ! نمی شود
یعنی به او ؟ ...اه خفه شو! بی خیال,مرد !

من خسته ام, از این همه فکر و خیال ها
از این سکوت ترس برانگیز هر شبت
حرفی بزن که چشم من آخر سفید شد
بر روی قوس منحنی کوچک لبت ...


تقدیمیه : تقدیم به مردانی که می فهمند، اما به روی خودشان نمی آورند..

اضافه کاری : اون چیزی که می خواستم نشد ...

بیش فعالی : میشه یکی باشه ...که باشه ؟

نیاز مندی ها : به یک عدد سیب سرخ دهان نزده نیازمندیم ...

 

 


دوخته شد به: شعرها
+      علی كافه چي  | 

پیرزن ها هیچ وقت کاهوی پلاسیده نمی خرند

 

 

 

حرفی نمی زنی تو که هم صحبت منی

صد رحمت خدا به تمام غریبه ها ...

 


تقدیمیه :‌ تقدیم به ایشون

اضافه کاری :‌ حوصله ی حرف زدن ندارم ...

نیاز مندی ها :‌به یک عدد ساعت برنارد جهت متوقف کردن زمان برای صد سال نیاز مندیم.

 


دوخته شد به: شعرها
+      علی كافه چي  | 

رفع تکلیفی بدون خلاقیت و بدون ارضای درونی

 

یک ...دو ... سه...
یک ... دو... سه ...
یک...دو...سه ...

نشسته بود روی کاناپه. پاهایش را جمع کرده بود توی بغلش و چانه اش را گذاشته بود روی زانو ها. خیره شده بود به در.
یک ...دو...سه...
یک ... دو... سه ...
یک...دو...سه ...

بازی می کرد با خودش ... خنده اش گرفته بود از این کار بچه گانه ...

مادرش پرسید : بابا تو گوشه یا تو چشم ؟ و گفته بود:  "چشم ."  مادرش گفت: " پس الانا دیگه بابات پیداش میشه ! "

با خودش می گفت : "علی تو گوشه یا تو چشم ؟" و برای اینکه الانا پیدایش بشود، ذوق زده به خودش جواب داد : "تو چشمه ، تو چشم .."

پدر اما نیامده بود آن شب. دیر کرده بود. نگران شدند. عادت مادر بود که چادر سرش کند و برود سر کوچه بایستد. دلش طاقت نمی آورد. گفته بود : "مامان نرو بیرون. خب اگه تا سر کوچه بیاد تا خونه هم میاد دیگه.نرو ... تو رو خدا ..."  مادرش لبخند می زد و می گفت: "زودی میام تو دخترم. یه دقیقه صبر کن .."

نکند دیر کند ...

می ترسید. تنها که بود می ترسید ...مادرش سر کوچه بود و پدرش هم هنوز نیامده بود ...از یک سر و دو گوش می ترسید ...شعر می خواند با خودش..."توپ سفیدم قشنگی و نازی ..." اما فایده ای نداشت .

ترسیده بود.. نه از یک سر و دو گوش ... از اینکه تنهایی اش بماسد روی کیک ها و کاغذ رنگی ها ... از اتفاق بدی که اصلن قرار نبود بیافتد ...آدم همیشه وسط خوشی ها یک لحظه به خودش می آید و فکر می کند که نکند پشت این خنده ها غمی بزرگ باشد ؟ پارسال هم که با هم رفته بودند نمک آبرود و بالای تلکابین خیلی بهشان خوش گذشته بود, علی گفته بود که: "می ترسم بعد از این خوشی غمی بزرگ باشه .." .وقتی بر می گشتند کوه ریزش کرده بود و نزدیک بود که ... به خیر گذشت اما حرف علی هنوز توی گوشش زنگ می زد ...

آن شب پدر دیر آمد ...خیلی دیر ... خوابش برده بود ...مادرش تعریف می کرد که کیک و خوراکی ها را نخورده گذاشته بوده توی یخچال...پدرش خسته بوده و حتی هدیه اش را هم باز نکرده بود. مادرش گریه اش گرفته بود اما به روی خودش نمی آورد.

یک ... دو... سه ...
یک...دو...سه ...
یک...دو...سه ...

این چندمین باری بود که می شمرد ؟
خواست تا با علی تماس بگیرد ...اما نه .. این کار باعث می شد که علی از ماجرا بو ببرد ...البته باید تا حالا فهمیده باشد که برایش تولد گرفته ام ...اما بگذار من فکر کنم که غافلگیرش کرده ام ...با خودش گفت : " بمیرم الهی..همیشه به خاطر اینکه من خوشحال بشم یه جور غافلگیر می شه که من نفهمم که از قبل بو برده بوده ..."

لبخند کش داری روی لب هایش نشست.

پدرش فرداشب زود آمد خانه. با کیک و شیرینی. می خندید. از شب قبل گفته بود. گفته بود که خواستم "من" غافلگیرتان کنم. مادرم نمی دانست بخندد یا عصبانی باشد به خاطر این دیوانه بازی پدرم. از عمد دیر آمده بود و از عمد نخندیده بود و خوابیده بود.

"نه...علی ازین خلاقیت ها ندارد خدا رو شکر" و باز لبخندی روی لبش نشست.

یک ... دو ...سه
یک ... دو... سه ...
یک...دو...سه ...

خسته شده بود . ساعت دیر می گذشت. نیامده بود علی. کیک داشت آب می شد..

.
.
.

 

- نگاه کن اون خانم علی آقا نیست سر کوچه وایساده ؟
+ آره انگار. یعنی چی شده این موقع شب ؟


تقدیمیه : تقدیم به محمود احمدی نژاد.

اضافه کاری: کاش در ماه محرم "متولد" بشوم..

بیش فعالی :  سلام روز های خوب بیست و چهار سالگی...

 

 

+      علی كافه چي  | 

ایران هم داعش دارد

 

 

دورباعی.. :

 

با اینکه گل صورت ماهت خشکید
زیبا هستی هنوز هم بی تردید
بانوی گلم ! نترس ، این یک شوخی است
دعوت شده ای به چالش سطل اسید...


پاییز شد و دوباره باران بارید
ثابت شده این قضیه در علم جدید
وقتی که هوای شهرتان آلوده است
 باران ها می شوند، باران اسید...


تقدیمیه : تقدیم به مدیر عامل محترم شرکت اسید سازان اصفهان.
اضافه کاری : معمولا سعی می کنم وارد اینگونه مسائل نشم ...اما این موضوع فرق داشت .
نیازمندی ها : به یک " مرد " نیازمندیم. ( جهت نمایش در موزه حفظ آثار ملی )

عرض ارادت : السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک...
بیش فعالی : دوباره بوی محرم رسیده... می شنوی ؟


دوخته شد به: شعرها
+      علی كافه چي  | 

وقتی همه خوابند

 

مشرکم! بت پرست ملعونی ، که دلم خواسته هُبل کنم ات
بعدِ شرک نهان خود باید، به خدای خودم بدل کنم ات

گونه های تو مسئله دارد، شکل فهمیدن اش کمی سخت است
باید از راه حل آخر عشق ، مثل فرمول بوسه حل کنم ات

مثلن فکر کن که خیره شدم ، به تو و شانه کردن موهات
و زمانی که تو حواست نیست ، ناگهان ...بی هوا بغل کنم ات

 شهد اعلای جاری از لب هات ، مدتی قوت غالبم شده است
نظرت چیست از همین فردا، وارد صنعت عسل کنم ات !؟

 گیسوان قصیده ای داری، خنده های تو مثنوی ، بانو !
تن تو شعر نو ! اجازه بده ، بسرایم تو را ، غزل کنم ات...

 


تقدیمیه : تقدیم به کسی که خودش می داند...
اضافه کاری :‌ آنقدر ها هم احترام دوست واجب نیست ... جای " شما "‌ گهگاه من را " تو " خطابم کن...
بیش فعالی : خواب دیدم که عاشقم هستی...
نیاز مندی ها :‌ به یک خانم مسلط به "مچاله شدن توی آغوش" نیازمندیم. ( ترجیحا در هوای سرد )

 


دوخته شد به: شعرها
+      علی كافه چي  | 

روز سوم

 

 

جنگ بود. شهری سوخته... بوی کز دادن موی دختری می آمد. یا آب شدن گوله ای در مغز پسری.

هیچ جنبنده ای به جز سرباز هایی با پوتین های براق مشکی و تفنگ هایی بزرگ در شهر نبود. فکر کنم که آخرین شهروند باقی مانده ی شهری بودم که روزی کنار خیابان هایش منتظر تاکسی بودم تا زود تر به تو برسم.

باید فرار می کردم. نیم خیز شده بودم. از لابلای شمشاد های باقی مانده عبور می کردم. یکدفعه سربازی نگاهش روی من ثابت شد. عرق سرد از پشت گردنم لغزید. توی چشم هایم خیره شده بود. از همان فاصله ی دور می توانستم رنگ چشم هایش را تشخیص بدهم. طوسی بود. طوسی تیره. البته مطمئن نیستم که واقعا چشم هاش طوسی تیره بود یا من دوست داشتم چشم هایش را طوسی تیره ببینم. مردمک چشم هاش می لرزید. مثل دو مجسمه ی کلاسیک قرن هجدهم میلادی به هم دیگر خیره بودیم. نمی توانستم جم بخورم. با نگاهش مسحورم کرده بود. ناراحت نشو! اما بعد از تو، این اولین نفری بود که با چشم هایش خشکم می کرد. دوست داشتم که آرام آرام - طوری که بقیه ی سرباز ها نفهمند - به طرفم حرکت کند. دوست داشتم بیاید و قمقمه اش را روی لبم بگذارد و بعد از اینکه لبخند زد، فراری ام بدهد. توی همین خیالات بودم که فریاد زد.به خودم آمدم. زبانش را نفهمیدم. اصلن نمی دانستم اهل کدام کشور است و برای چه به شهر ما حمله کرده اند. ته دلم لرزید. رنگم پرید. لبخند زشتی زد. لبخندش بیشتر ترساندم. لبخندش با آن چیزی که در همان چند لحظه خیره گی از او توی ذهنم ساخته بودم زمین تا آسمان فرق داشت. شاید اگر او را سربازی مهربان تصور نکرده بودم کمتر می ترسیدم. همیشه همینطوری است. آدم وقتی آن چیزی که برایش اتفاق می افتد با آن چیزی که تصور می کرده فرق کند، بیشتر می ترسد. فرار کردم ... با چند سرباز دنبالم دویدند... همین طور که می دویدم به این فکر می کردم که غنیمت خوبی می توانم برای جشن امشب شان باشم. به غیرتت بر نخورد... اما خودم را می دیدم که وسط اتاق یکی از همین خانه های ویران شده، روی یک پتوی ترکش خورده که گوش پلنگ اش سوخته، به پشت دراز کشیدم، و سرباز ها به صف شدند که رُسم را بکشند. همان که چشم هایش طوسی است هم حتما با این بهانه که زود تر از بقیه من را دیده ، اول از همه شروع می کرد. و بعد با یک مناعت طبع خاصی، مثل شیری که بعد از سیر شدن، باقی لاشه ی آهو را می گذارد برای کفتار ها، من را رها می کرد و می رفت که سیگارش را بکشد.
راستش را بخواهی از این خیالات خنده ام هم گرفته بود.

نمی دانستم به کجا فرار می کنم. ترجیح می دادم خسته شان کنم تا با یک تیر خلاص، خلاصم کنند. کوچه ها را یکی یکی می گشتم. به دنبال کسی که نجاتم بدهد. نمی دانم چرا آن لحظه اصلن " تو " توی ذهنم نبودی. اصلن انگار برایم وجود نداشتی. حتما به خاطر ترس بوده. آدم وقتی می ترسد از قابلیت بیشتری برای پست شدن برخوردار است.

سرباز ها فریاد می زدند. حتما داشتند ایست می دادند. یا به یادم می آوردند که هیچ راه فراری نیست.

توی یک کوچه پیچیدم. در ِ یک خانه که تقریبا سالم بود، باز بود. آخرین امید رهایی! حد اقل می خواستم که اینطور تصور کنم. خزیدم توی خانه. در را پشت سرم بستم. صدای گام های سرباز ها که قطع شد چشمانم را بستم. نفس راحتی کشیدم.لبخند زدم...

شاید اگر در همان لحظه که من عرق کرده بودم، بی هوا من را توی آغوشت نمی کشیدی ، انتهای این خواب جور دیگری رقم می خورد...


 

تقدیمیه : تقدیم به مسئول خالی کردن نمونه های آزمایش ادرار توی دستشویی.
اضافه کاری : شعرم نمی آید ولی بدجور دلتنگم...
نیازمندی ها : به یک جفت لب آغشته به رژ قرمز، جهت چسباندن به گردن نیازمندیم. (ترجیحا خانم مجرد)

 

+      علی كافه چي  | 

داری یه پنجاه تومن به من قرض بدی ؟

 

 

آفتاب تیز می تابد. از پنجره ی لک دار عبور می کند . هر تلاشی برای در امان ماندن از نوک بُرنده ی گرما , بی فایده است.زیر بغلم خیس شده و عرق از پشت کمرم شره می کند. حسی لزجی همراه با خجالت گلویم را می گیرد و سعی می کنم خودم را جمع و جور کنم. اتوبوس پشت چراغ قرمز میدان صادقیه ایستاده است. خیلی می تواند دردناک باشد که هر روز از جایی عبور کنی که آخرین بار, دختری را بوسیده ای. باید خودم را سرگرم کنم . باید حواسم را پرت کنم .

چشم می دوزم به قسمت بانوان. جوری که معلوم نباشد آدم چشم چرانی هستم , جوری که " هیز " بودنم به چشم نیاید چاک جلوی مانتوی دختری که بد نشسته است را دید می زنم. نگاهم که می کند , چشم هایم دوباره می پرد به خیابان.

 مثل گوسفندی که به پهلو خوابیده و دارد از گوشه ی چشم, سیبیل های ناهماهنگ قصاب را نگاه می کند تا کارد سلاخی اش را توی خر خره اش فرو کند, به پاساژی  خیره می شوم که قرار بود لباس دخترمان را از آن جا بخریم.دختری که قرار بود لب هایش شبیه من باشد , چشم هایش شبیه او. 

به این فکر می کنم که همین حالا , وقتی که من دارم آخرین دست و پاهایم را می زنم که بتوانم از چنگ قصاب فرار کنم, توی سواحل آرژانتین ,مردی با مایوی گل گلی که دوست دخترش برایش انتخاب کرده , دارد مشروبش را سر می کشد و آروغش را می زند و به این فکر می کند که دیشب س.ک.س موفقی داشته است.

از این خیالات خسته ام , از این رنج مکرر ... دوست داشتم همین حالا که محسن نامجو دارد توی گوشم عر عر می کند, پیامبر ناشناس شماری سی و نه هزار و ششصدو بیست و هفتم , که نامش در هیچ کجای تاریخ نیست و به طرز وحشتناکی فراموش شده است از سقف اتوبوس فرو بیاید و من را بشارت بدهد به روز های خوب...

ترمز اتوبوس, من را به من باز می گرداند. محسن نامجو توی گوشم داد می زند : "خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت ..."


تقدیمیه : تقدیم به ساکنین جنوب سوریه که یک روز که از خواب بیدار می شوند, متوجه می شوند "سر" ندارند.

اضافه کاری : " لقد خلقنا الانسان فی کبد " را توی چشمم کرده است خدا.

بیش فعالی: دلم گرفته, کمی التیام می خواهم ...

خود آزاری : به زودی در این مکان شعر نصب می شود.

عرض ارادت : السلام علیک یا پاییز...

 

 

+      علی كافه چي  | 

مطالب قدیمی‌تر