Image and video hosting by TinyPic کـــــافـــه تنهــایـــى

کـــــافـــه تنهــایـــى

" اصحاب اشک "

من در ساعت 4 صبح یکی از روز های پاییزی هزار سال قبل عاشقت شده بودم و برایت گریه کرده بودم . همان وقتی که نام تو را خوانده بودم و ناخودآگاه گریه ام گرفته بود . دلیلش را نمی دانم . شاید به خاطر نامت بود . شاید به خاطر چشم هایت . به خاطر خنده هایت... نمی دانم ... اما هرچه بود خوب یادم می آید که برایت گریه کرده بودم ...آن سال ها " گریه کردن " به زن یا مرد بودن بستگی نداشت . آنجا آزادی بود , هر کس , هر قدر که می خواست می توانست گریه کند. " مرد باید سنگ زیرین آسیاب باشد " را مردم امروزی از خودشان درآورده اند . آن وقت ها مرد ها می توانستنند بشکنند . می توانستند خسته شوند . هوار بکشند , کم بیاورند , کلافه شوند , بغض کنند و بعد  سرشان را روی پای معشوقه هاشان بگذارند و آرام گریه کنند . انقدر گریه کنند تا خوابشان ببرد .
من هزار سال پیش برایت گریه کرده بودم و روی پای تو , وقتی دست هایت لای موهایم می لغزید , خوابم برده بود...
من عاشقت شده بودم و برایت گریه کرده بودم . تو اما می خندیدی . انگار همین دیروز بود ... تو می خندیدی . انگار خبری ترسناک را شنیده بودی و از اتفاقی که قرار است بیافتد با خبر بودی . تو به گریه های من می خندیدی , و فکر می کردی که اگر من هم از اتفاقی که قرار است بیافتد باخبر شوم , حتما خواهم خندید ...
من اما از اتفاق باخبر نبودم ... من از هیچ چیز با خبر نبودم ... من دو دقیقه قبل از زلزله بودم و تو ده سال پس از ویرانی ... من گریه می کردم ...من عاشقت شده بودم و روی پاهایت آنقدر گریه کرده بودم تا خوابم برده بود.

 

حالا که بیدار شدم سکه ها از رواج افتاده , کافه های دونفره مان را خراب کردند , جای خیابان ها تغییر کرده , آن نیمکت همیشگی را از همان پارک همیشگی برداشته اند , برف نمی بارد , ایستگاه های مترو متروکه شده اند و همه - مانند تو - به من میخندند ... هزار سال گذشته و هنوز گریه می کنم ... هزار سال گذشته و هنوز می خندی ...


تقدیمیه : تقدیم به مردانی که محکوم اند به گریه نکردن ...

اضافه کاری : احساس مردی را دارم که نامش به عنوان کوتاه قد ترین مرد دنیا , در کتاب رکورد های گینس ثبت شده است ...

نیازمندی ها : به یک نفر نیروی خدماتی جهت شست و شوی مغزی اینجانب ,  نیازمندیم .( ترجیحا تحصیل کرده )

+      علی كافه چي  | 

"‌ چشم ها بیشتر از زبان ها حرف می زنند "

 

 

می کند با قلب هر دلداده، بازی ها نگاه
حرف ها دارد به هر جنبیدن اش با ما نگاه

چشم های قهوه ای داری ! خودم فهمیده ام
می پرانی خواب را از چشم هایم با نگاه

چند روزی می شود حس می کنم شاعر ترم
از همان روزی که کردی با دلت من را نگاه

تا نگاهم می کنی یک جور دیگر می شوم
یک نگاه تو شرف دارد به یکصد تا نگاه !

با نفس های مسیحا نسبتی داری شما ؟
کور، بینا می شود تا می کنی هر جا نگاه

×××

نقش ابرو ها و لب ها جای خود ،

در صورتت
داستانش فرق دارد اندکی اما نگاه ...

 


تقدیمیه :‌تقدیم به کسی که باعث شد زبانم باز شود بعد از دو ماه .

اضافه کاری :‌نمی دونم این چندمین شعری بود که تو BRT  گفتم !

بیش فعالی :‌ خدایا ! فقط یه باد ،‌نه!‌یه نسیم ،نه ! یه فوت فقط ! گرمه خیلی !

نیاز مندی ها :‌ یک تخت دو نفره ،‌ چوبی ،‌ در حد نو - فقط چند شب شاهد هماغوشی زوجی جوان بوده- به علت ناتوانی در تحمل بار سنگین خاطرات ،به فروش می رسد. زیر قیمت ،‌فوری ...

 

 

+      علی كافه چي  | 

" خود کشی "

بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیوبیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو بیو یو بیو بیو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی بو ...پراید راه رو باز کن , برو کنار آقا بی بو بی بو بی بو ....

 


تقدیمیه : تقدیم به هیچ کس.

اضافه کاری : اصلن فراموشش کن آن لب های خونین را ...

بیش فعالی : من در فیس بوک 

نیازمندی ها : به یک هم تختی نیازمندیم .بدون پول پیش و اجاره ( ترجیحا دارای آغوش گرم و عطر خوش ) تماس 24 تا 8 صبح .

 

+      علی كافه چي  | 

" ماهنامه ی طنز زندگی "

 

 

خیال می بافم . خیال بافی یکی از راه حل های تسکین است . خیال می کنم که سال ها بعد فرد سرشناسی شده ام . که هر روز تصویرم صفحه ی اول روزنامه های کثیر الانتشار است . یا عکس روی جلد نشریه های زرد . با لبخندی آرام . که گوشه ی چشم نازک کرده ام و به افق خیره شده ام . خیال می کنم که آن لحظه حتما "تو" از ذهنم عبور خواهی کرد. و این بهانه ای می شود که از همان لبخند هایی تحویل دوربین ها بدهم که  عاشق شان بودی. یا ابرو بالا بیندازم که به قول خودت دلبری کرده باشم .

خیال می کنم , سال ها بعد , صبح یکی از روز های آبان , صبحانه ی شوهرت را آماده کرده ای , و هنگامی  که دخترت ,لقمه ای را که تو برایش گرفته ای گاز می زند , مقنعه اش را سر می کنی تا از سرویس مدرسه جا نماند . وقتی رژ لب صورتی کمرنگت  با آن خط چشمی که هیچ وقت از یک حدی بالاتر نمی رفت , روی صورتت نقش بست ,وقتی از شوهرت بوسه ی صبح گاهی ات را گرفتی , از خانه بیرون می زنی . حتماحسابدار یک شرکت مهم شده ای , یا استاد دانشگاه . وقتی همینجور بی تفاوت توی ذهنت به قسط آخر ماه فکر میکنی , چشمت به تصویر من روی پیشخوان کیوسک مطبوعاتی می افتد , می خواهی بی توجه باشی اما نمی توانی , قدم هایت را کند می کنی و نگاه میکنی , حتما با خودت می گویی ... نه ... نمی دانم با خودت چه خواهی گفت .

فکر می کنی که آدم موفقی شده ام . پرتاب می شوی به خاطراتمان . به باران های دو نفره , به حرف های در گوشی , به بوسه های ... به این جا که می رسی چهره ی شوهرت جلوی چشمت می آید .لب می گزی و چشم می بندی..چشمت به تیتر مجله ای زرد می افتد , این که ازدواج کرده ام , لبخندی کنجکاوانه روی لبت خواهد نشست . یا اینکه تصادف سختی کرده ام ,نمی توانی نگرانی ات را پنهان کنی.

  راه می افتی , سعی می کنی که به من فکر نکنی , که اصلن به تو چه که چه بلایی سر من آمده و من کجای این دنیا ایستاده ام . که اصلن کنار من آرمش نداشتی , که من آن چیزی نبوده ام که می خواستی , که ...

با این فکر ها ارام می شوی .

عصر , هنگام برگشت به خانه , بی اختیار دوباره چشمت روی پیشخوان می افتد. باد می وزد . از همان باد هایی که موهایت را به هم می ریخت و با هم قهقهه می زدیم .

روزنامه فروش, سنگ مرمر بزرگی روی عکس های من, در آخرین رونامه های باقیمانده اش گذاشته .

عبور می کنی .

به شوهرت زنگ می زنی  و می پرسی : چی دوست داری امشب برات درست کنم ؟


 تقدیمیه : تقدیم به مردانی که نمی فهمند ,  پریشانی گاه و بی گاه زن هاشان برای چیست ...

اضافه کاری : من به اندازه ی تو هرچه نبودی , بودم ...

بیش فعالی : دعا کنید این روز ها , بمب ها به هدف نخورد .

نیازمندی ها : به یک فروشنده ی مجرب , جهت کار در فخر فروشی نیازمندیم. ( ترجیحا خانم )

عرض ارادت : السلام علیک یا امیرالمومنین , یا علی ابن ابی طالب (ع)

 

+      علی كافه چي  | 

"‌کتب علیکم الصیام ... "

 

 

عمریست میان کفر و ایمان هستیم 

بازیچه ی دست های شیطان هستیم 

انگار به بودن خدا شک داریم 

خیر سرمان بچه مسلمان هستیم ...


 تقدیمیه :‌ تقدیم به مراجع عظام تقلید که عرضه ندارند " رفتن " را حرام اعلام کنند ...

اضافه کاری : خدا را شکر ، بوسیدنت جزو مبطلات روزه نیست ...

بیش فعالی :  یَا فَارِجَ الْهَمِّ و یَا کَاشِفَ الْغَمِّ ...

نیازمندی ها : به یک روزه خوار مجرب که بتواند توی چشم ها زل بزند و آب معدنی خنک سر بکشد و ککش هم نگزد نیازمندیم . (‌تماس تا یک ماه)

 چی بشنویم : " می شه نگام کنی " با صدای محمد علیزاده 

 

+      علی كافه چي  | 

" کوشش بیهوده، به از خفتگی "

هر چند دلت نبود  ، اما می شد ...
اصلن شاید با من حتی می شد ...
رفتی و تمام شهر شاهد بودند
این مرد چگونه بی تو تنها می شد ...


تقدیمیه : تقدیم به " مارک زاکربرگ " که حتما آدم تنهایی بوده است ...

اضافه کاری : همین امروز یا فردا، دگر با من نخواهی بود ...

بیش فعالی : تابستون... وقت خوبیه واسه گم شدن ...

نیاز مندی ها : به یک نفر ، جهت انداختن تشت رسوایی بنده از پشت بام نیازمندیم .

 

+      علی كافه چي  | 

" این شعر پدر مادر ندارد! "

 

توی میدان " انقلاب " شما ، "کارگر "های ما جدا شده اند 
امت سر فراز در صحنه ! خر شدیم و سوار ما شده اند

ما پر از بغض در گلو مانده ، خسته از خاطرات اعدامیم 
دیگر از کف حسابشان رفته ، درد هایی که بی دوا شده اند 

از تجاوز به نسل کهریزک ، تا غم ازدحام زندان ها 
شکر ایزد که باقی مردم ، شامل رفات شما شده اند 

با هوای بهشت اجباری ، رو به سوی جهنم آوردیم 
پای تدبیر و رهنمون های ، زاهدانی که خود خدا شده اند 

ما که از نسل مرده ای هستیم، که فقط دفن می شود در خود 
و در این گور های اجباری ، عاشق موریانه ها شده اند ...


تقدیمیه :تقدیم به مردمی که خیلی زود آنچه بر آنها گذشته است را فراموش می کنند...
اضافه کاری :‌ بر پل صراط راه می روم ، یا در جهنم خواهم افتاد یا ...
بیش فعالی : من خواب دیدم که - زبانم لال - رفتی...
نیاز مندی ها : به یک پدر و مادر ثروتمند که بتوانند هرگونه دغدغه ی آینده را از روی دوش فرزندشان بردارند، نیازمندیم . (‌ترجیحا تحصیل کرده و ساکن تهران )

 

+      علی كافه چي  | 

" یک نفر قرار بود برایت تولد بگیرد "

یک نفر حال خسته ای دارد 
هی قدم می زند خیابان را 
زیر لب فحش می دهد  با بغض 
تف بر این زندگی و مافیها 

پشت هم دود می شود در خود
توی " پارکی " که خاطراتش را ...
دوره گردی شده که در مترو 
سر پا می کند بساطش را 

می فروشد تمام جانش را 
توی هر واگن قطاری که ...
می رود سمت " ایستگاه کرج"
با همان قلب بی قراری که ...

فال و جلد مدارک و جوراب 
تیغ و مسواک و  نخ کن سوزن 
می خرد یک نفر" لواشک" را ...
دخترک ! دوست می شوی با من !؟

تو که  "سنجاق سر "نداری ، پس 
دست من را ببر به موهایت 
قول مردانه می دهم بانو !
من خودم گریه می کنم جایت 

من "شتر مرغ" عاشقی هستم 
که پر از "شعر نیمه کاره" شدم 
"پیر مردی" که پیر تر شده است 
و پس از رفتن تو پاره شدم 

تو غزال گریز پای منی 
که بر این شیر ، راه می بندی
نه فقط من، به اعتقاد همه 
تو لطیف و قشنگ می خندی

"زخمه هایم" حرام شد بانو !
و صدایم گرفته از روزی ...
من از این اتفاق می میرم 
تو از این اتفاق می سوزی

منتظر می شوم که برگردی
من به لب های تو بدهکارم 
اصلن این حرف های من به کنار 
بی وفا ! من که دوستت دارم ...


تقدیمیه : تقدیم به محمود که عشق بالقوه اش هیچگاه بالفعل نشد ....

عرض ارادت : السلام علیک یا حجه ابن الحسن (‌عج )

 

+      علی كافه چي  | 

"‌ crime scene do not cross "

وقتی که به فکر چیدنم افتادی
با داس به جان بدنم افتادی
تا خواستم از دام تو آزاد شوم
چون لکه ی خون به دامنم افتادی...


تقدیمیه : تقدیم به کسانی که آن چیزی که فکر می کنند هستند ، نیستند...
اضافه کاری : وقتی تمام قافیه ها قهر کرده اند ...
بیش فعالی : دانشجو جماعت در این برهه از زمان سرش به درس و کتاب گرم است، من هم!
نیاز مندی ها : به یک نفر مسلط به زبان عربی برای خواندن فاتحه به روح این عزیز تازه گذشته نیازمندیم . ( حقوق مکفی ، بدون بیمه )

+      علی كافه چي  | 

"معجزه ها همان وقتی رخ می دهند که انتظارش را ندارید"

رفته در تار و پود رو سری ات ، ذهن مردی که می خزد در من

و دلش را چه ساده می بازد ، می رسد تا به فتح پیراهن 


من حریصم به "‌ما مُنِع " بانو !، در حوالی صورتت وقتی  *

روی لب های سرخ تو حک بود : "‌ فکر کردن به بوسه هم قدغن "


سپر انداختم مقابل آن ، لشگر بی شمار گیسویت
احتیاجی به تیغ ابرو نیست ، دیگر آن را غلاف کن لطفن


از میان شلوغی مردم ، چون گذر می کنی مراقب باش
زخم چشم حسودشان گیراست ، "‌ان یکادی "‌ به خود بخوان حتمن


در خیالات هر شبم شعری ، می سرایم برای تو ، اما
می شود وزن بودنم با تو ، فاعلات مفاعلن عمرن ...


تقدیمیه :‌تقدیم به پدرم ، که اگر پسرش هم نبودم ، اعتراف می کردم مرد خوبی است ...

اضافه کاری :‌هنوز روی لبم جای بوسه ات پیداست ...

بیش فعالی : قرار کرده بودم دیگر اینجا شعر ننویسم، نمی شود اما !

عرض ارادت : السلام علیک یا علی ابن ابی طالب (ع) 

* الانسان حَریصٔ علی ما مُنِع - انسان به آنچه از او بازداشته شود ، حریص است. (‌(حضرت علی (ع) ))



+      علی كافه چي  | 

مطالب قدیمی‌تر